هویجوری 139
-
تاریخ: 1396/3/25 ساعت: 6:48
[unable to retrieve full-text content] ای آنکه با بوسیدنت خشکیده شد زایندهرود دشت کویر و لوت هم ای ناقلا کار تو بود؟
خیبری سوز داره، دود نداره!
-
تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 7:22
خب روشنفکران گرامی، دغدغهمندان کنسرت و ربنای استاد! دلواپسان بسته شدن سفارت فیلانxa0 بهمان و کنسل شدن سفر خارجه! برطرف کنندههای سایه جنگ و پدیدآورندگان امنیت! حالا اجازه میدین مدافعان حرمو بفرستیم یکم جلوتر از تهران بجنگن؟ مثلا عراق یا سوریه؟ یا همینجا وسط بهارستان خوبه؟ اجازه داریم یه کم جلوتر ا
دلبرشناسی مقدماتی
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 8:21
[unable to retrieve full-text content] باید مهمان بشید این درس رو من هنوز ارائه ندادم!xa0 + آقایون، خانوما، باهوشا! کمذوقا! این بالایی لینکه بوخودا:/
منم اولش باورم نمیشد ولی بلاگرا هم به خواب آدم میان!
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 8:21
دیشب خواب دیدم یه مزرعه دارم. بعد کلی از این بلاگرا میاومدن از مزرعه من رد بشن! بعضیاشون هیچ اهمیتی بهم نمیدادن. یعنی منو که میدیدن فقط نیازاشون رو میگفتن مثلا آب معدنیای میخواستن، بنزینu200eشون تموم شده بود یا راهو گم کرده بودن و اشتباهی رسیده بودن به مزرعه و خلاصه من براشون فقطxa0 جواب یه سوال آ
پاسخش را کسی از جمع بداد!
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 8:21
شما شاید یادتون نیاد. اما یه شعری داشتیم تو کتاب فارسی که اسمش بود ما همه اکبر لیلا زادیم. خیلی هم تراژیک بود. در راستای پست قبلی عده زیادی اومدن گفتن بابا تخیل، بابا ضمیر ناخودآگاه، بابا کلاه، بابا مزرعهدار، بابا مو قشنگ!، بابا جنس خوب، بابا متاع!، بابا رویاپرداز و بابا حدیث میر امینی تو خواباش
هویجوری 138
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 8:21
رضا خان هم اگر میدید با چادر چه زیبایی جهان پر میشد از قانون چادرهای اجباری xa0 xa0 xa0مجید ترکابادی xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0xa0xa0 + اینجور پستها مخصوص محمدحسین بود. نیست. قدغنش کردن! امان از دلبرهای تمامیتخواه!xa0xa0
مرد صبور!
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 8:21
[unable to retrieve full-text content] بعد 11 سال انتقام گرفتی!
ریسکش بالاس که خدا لج کنه!
-
تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 1:55
[unable to retrieve full-text content] اِللا جایی که از همه چیز خسته شده بود دست به دعا برداشت و از خدا خواست: «یا عشق را یادم بده یا ناراحت نشدن از نبود عشق را»
از بیرون گود
-
تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 1:55
"عمری که بی عشق بگذرد، بیهوده گذشته. نپرس که آیا باید در پی عشق الهی باشیم یا عشق مجازی، عشق زمینی یا عشق آسمانی، یا عشق جسمانی؟ از تفاوتها تفاوت میزاید.xa0 حال آنکه به هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشق. خود به تنهایی دنیایی است عشق. یا درست در میانش هستی، در آتشش، یا بیرونش هستی، در حسرتش."
آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو...
-
تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 1:55
مامان و آبجی کوچیکه رفتن دکتر. به خاطر زانوهای مامان. هر ماه میره و کلی قرص و آمپول گرون و تزریق و فایده چندانی هم نداره. ولی خب حداقل سرپا نگهش داشته. مامان تمام دنیاس. تو خونه تنها ول میچرخم از پلهها میرم پایین و میپیچم تو آشپزخونه در یخچال رو باز میکنم و یخچال با زبون بیزبونی ناله میکنه که به خدا...
رونوشت به ستاد دلبر + جوابیه از ستاد شعرا!
-
تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 1:55
مشکلات تورم دل من حل نمیشود این مِهرها بدون تو مَسکن نمیشود ما پای صندوق رأی و تو پای تخت با رأی ما که تخت سبا گم نمیشود باید سُقُلمه زد به همه خواب ماندهها این شهر بیپوسترِ رخِ تو، بم نمیشود فردا که هر کسی به دلی رأی میدهد من هم، دلم، دروغ چرا، تنگ میشود! بازم ردیف و قافیه را من به هم زدم از خَبط م...
مسلمان نشنود...
-
تاریخ: 1396/3/3 ساعت: 1:55
میگن یکی از بدترین عذابهایی که تو جهنم هست یه اتاقیه که توش یه میز بزرگ گذاشتن. روی میز پر از غذاهای خوشمزه است. از چلو کباب و جوجه و قورمه سبزی مامان پز بگیر تا آش رشته و پیتزا و پاستا و خلاصه هر چیزی که فکرش رو بکنین. بعد همه اون بدبختایی هم که دور میز نشستن نه قاشق بلند دارن نه دستاشون بسته است. ...
اینم از تغییر استراتژی!
-
تاریخ: 1396/2/22 ساعت: 2:23
خوشحال بودم. نمیدونم چرا. ولی حس میکردم الان باید آبجی بزرگه درس بزرگی گرفته باشه. که بفهمه یه بار که من اونجا براش نبودم چی به سرش اومد. البته انتظار نداشتم کارما انقدر زود جواب بده! و انقدر هم سخت بگیره که کلی هزینه رو دستشون بذاره. شب که اومدم
باید، باید، باید...
-
تاریخ: 1396/2/19 ساعت: 0:37
تو روانشناسی میگن آدمها تو بزرگسالی خدا رو جای پدرشون میذارن تا بتونن همچنان حس پناهگاه داشتن و امنیت رو تجربه کنن. نمیدونم واقعا خدایی هست یا نیست. اما مطمئنم اگه هزارا بار دیگه هم انسانها به روی کره زمین بیان باز هم خدایی رو خواهند ساخت. ما بد
منم تکلیف گرفتم!
-
تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 1:59
فردا بازدید داریم. جالبه که مدیر تا الان از این هیولا رونمایی نکرده بود واسه من. امروز تو زنگ تفریح اینو داده میگه آقای لافکادیو وسط کلاس پرش کنین واسه فردا. منم گفتم من تو زنگ بچهها کار متفرقه انجام نمیدم. میبرم خونه پر میکنم میارمش. خلاصه کلی
اینم یه پست از بدبختیامون، سفارشی!
-
تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 1:59
ساعت 4 رفتم باشگاه و بعد تمرین به خاطر طرح سوالا خودم رو شیرموز مهمون کردم. نشسته بودم جلوی کانتر و موزیک همینطور پخش میشد. دلم خواست بعدش یه تکیلا، ویسکی، برندی وودکا چه میدونم یه شامپاینی، یه چیزی که از خودم خودم رو بکشه بیرون سفارش بدم اما رو
روزهای رشته پلویی
-
تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 1:59
یک سرآشپز احساساتی یک روز به من گفت: رشته پلو برای روزهایی است که حال و حوصله نداریم. روزهایی که آنقدر کمرنگاند که بعدا در زندگیمان نمیخواهیم به خاطرشان بیاوریم. مثل رشتههای کمرنگی که وسط برنجهای واررفته خودشان را جا کردهاند. هیچ آدمی دوست ندا
میگن سهام داو جونز رفته بالا!
-
تاریخ: 1396/2/18 ساعت: 1:59
یه عده که حسابی تو آموزش پرورش خورده و برده و چاق شده بودن واسه گرامیداشت روز معلم دور هم جمع شده بودن تو مدرسه و کلی به هم نون قرض دادن! از موسس و معاون بگیر تا معلمایی که انقدر موندن تو آموزش و پرورش که میشه برای دومین بار هم بازنشستهشون کرد! هر
تخمه فراموش نشود...
-
تاریخ: 1396/2/11 ساعت: 20:56
اول چیزی که یادتون نره اینه که اونی که تا الان روی کار بوده باید جوابگوی عملکردش باشه. اون نمیتونه خودش منتقد اوضاع باشه، اگه خودش منتقد اوضاعم بود یعنی اینکه عرضه اداره نداشته، پس اگه اومده تو مناظره نشسته باید بگه من کار خوبی کردم که الان فکر میکنم میتونم با این روند بهتر هم اداره کنم مملکت رو پس ...
حافظ و سعدی دلبر دورگه داشتند شیطونا!
-
تاریخ: 1396/2/7 ساعت: 4:41
هر بیتی رو که با صدای بلند براشون میخوندم دلبر که کنار پنجره کلاس نشسته بود یا از توی راهرو داشت سرک میکشید بهم نگاه میکرد و میگفت با منی؟ منم خجالت میکشیدم و سریع رو به بچهها میگفتم ترجمه رو بنویسید. محمدی بیت بعدی رو تو بخون. دلبرم باز میخندید و میگفت با منی؟ ادامه مطلب