من سنی مین دلینن سویرم - تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 22:04
آخشام گلدیم اوا هر نمه ایستدیم دیمیم اولمادو. دوردوم گتدیم مطباخا گوردوم سوگلیم دوروپ سماورین اوستونه. چای دملیردی. هشزاد دیمدی. اله باخدی منه. مننه دوردوم پنجره این یانوننا هی باخدوم اشیکه. بیر بش دیقه اوجور گچدی. دا صبریم توکندی. دیدیم هانسو قبلیینن سنن من گرک بوجور اولاخ؟ دا هاردا سنی آختارام؟ بو...
That man doesn't exist anymore - تاریخ: 1396/10/6 ساعت: 1:22
تو پیکی بلایندرز تامی شلبی و برادراش تو جنگ جهانی اول وقتی تو جبهه فرانسه برای انگلستان میجنگیدن تو به نبرد جا میمونن. نیروها عقب نشینی میکنن و گویا سواره نظام نمیاد به کمک اونها. وقتی فکر میکردن آخرین لحظههای زندگیشون رو میگذرونن با هم یه سرودی رو میخونن و آماده مردن میشن که یه دفعه سواره نظام از ر...
بیا زخمهامو یه جوری رفو کن - تاریخ: 1396/10/6 ساعت: 1:22
بعدازظهر با سردرد و سرگیجه به خانه میآیم و نمیدانم از آلوگی هوا به کجا باید پناه ببرم؟ کمی میخوابم. خواب عجیبی میبینم. پدر نشسته و میگوید چرا در زندگی چیزی نشدی؟ تو هم هستی! یک گوشه نشستهای و انگار من فقط تو را میبینم. میخواهم تو را به پدر نشان دهم که چرا چیزی نشدهام؟ میخواهم تو را به داراییهایم اضا...
هویجوری141 - تاریخ: 1396/10/6 ساعت: 1:22
بدتر از خواستن این لطمه نتوانستن هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه؟ xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0شهریار
تمام آنچه دوست داشتم - تاریخ: 1396/10/1 ساعت: 22:30
حمید هیراد داشت میگفت شوخیه مگه بذاری بری نمونی... که میز و لپ تاپم شروع کرد لرزیدن....چند لحظه بعد هندزفری ها داشت از گوشم کشیده میشد و لپ تاپ روی لبه میز داشت سقوط میکرد و من فقط داشتم تلاش میکردم که خودم را به در اتاق برسانم... اتاق میلرزید انگار داخل گهواره باشم به در که رسیدم تازه مغزم به یادش ...
من هنوز آماده داشتنش نیستم - تاریخ: 1396/9/23 ساعت: 14:51
میگم بنویسم که چی بشه؟ بگم که خودم دستی دستی گند زدم. چه لذتی تو خوندن این چیزا هست؟ میگه خب ما میخونیم میفهمیم این لافکادیو یه اسم نیس؛ یه سرنوشته واقعا واقعیه. رئاله به قول خارجکیا. توش پر بدبختی هم هست. تازه مهمتر از اون دیگه چشت نمیزنن پسر. میگم چیه ما چشم خوردن داره؟ حقوق دوزار ده شاهی ای که می...
خلاصه گزارش صد روزه - تاریخ: 1396/9/10 ساعت: 3:39
چرخ و فلک روزگار... - تاریخ: 1396/9/6 ساعت: 16:57
ظرفیتxa0 عکس صندوق کوچکم تمام شده است. باید پول بدهم بابت بارگذاری عکس جدید. باز هم به لطف بیان:) برای عکس: قطار درجه چندمی را تصور کنید که بلیطهایش را با نام قطار درجه یک فروختهاند... و حالا مسافرانش در ایستگاه کوچک اما پر از صداقتی در حال پیاده شدن هستند. ما خیلی داستان در مورد ژاپن شنیدهایم. از ب...
زندگی دکمه بازگشت ندارد - تاریخ: 1396/9/1 ساعت: 11:33
یه زمانهایی تو زندگی ما آدما هست. برای هر کسی یه روز و یه ساعت و یه تاریخ خاصیه. شایدم چندتا تاریخ تو زندگی بعضی از ماها باشه که این خاصیت رو داشته باشه. این لحظهها تکرار نشدنیان. یه جورایی نقاط عطف زندگی ما هستن. با خودت که میشینی حساب و کتاب م
حالا گیریم اشتباهم گرفته باشی... - تاریخ: 1396/7/23 ساعت: 9:41
چی خسته ات کرده؟ کار الکی و درامد الکی و نتیجه الکی و آدمای الکی و دنیای الکی و این چیزهایی که همه اش الکیه و تهش باید به خودت بگی بازم الکی؟ مثل این تنهایی سه روزه الکی که صدای سماور تو گوشم پیچیده و بوی برگای بادرنج و بنفشه تو قوری تو هوا هست هنوز. هیچ چیزی مزه واقعیت نداره... انگاری افتادم تو یه ...
میگن کربلا هم گرم بود... - تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 2:51
صبح داداش و پسرعمو اومده بودن اینجا. منم برداشتن ببرن هیئت. یه مسجدی نزدیک ماxa0 هست که ما از دوازده سالگی میرفتیم اونجا واسه عزاداری دهه محرم. پسرعمو گفت بریم اون خیابون تعزیه میخونن. ببینیم کیفیتش چطوره. وقتی رسیدیم هوا آفتابی بود و گرم. امام حسین و یاراش یه طرف نشسته بودن و یزیدم اون طرف. میز و ص...
مرا ببخش اگر دوستت دارم - تاریخ: 1396/7/20 ساعت: 2:51
در خانه چشم پوشی میکنی در وبلاگ از برداشتهای اشتباه این و آن چشمپوشی میکنی و در خواندن کامنت کوچکترهایی که وقایع را با نگاه خودشان و از پنجره دنیای خودشان میبینند. گاهی اوقات به خودت میگویی شاید اصلا چنین کامنتی اگر چند دقیقه بیشتر گذشته بود هرگز ارسال نمیشد؛ و میگویی پس بیا فکر کنیم هرگز ارسال نشده...
دلبرم دلبر حیدر... - تاریخ: 1396/7/8 ساعت: 6:00
مامان اینا نشستن دارن دوباره تکرار شب دهم رو نگاه میکنن. باز حیدر رفته دزدی و باز عاشق شده باز دلبر واسه یه نذر کهنه شرط کرده که حیدر وسط بگیر و ببند ده شب تعزیه اجرا کنه تا بله رو بگیره و به خواست دلش برسه. دلم از یه طرف واسه حیدر شور میزنه از یه طرف حسرت میخورم که دلبر حداقل تکلیف اونو روشن کرده. ...
خاطراتی که هیچ وقت برنمیگردند - تاریخ: 1396/6/28 ساعت: 19:00
این امکان جدید بیان که رونمایی شد، اتفاقی اومدم تو وبلاگ تا کامنت دوستی رو که منتظرش بودم بخونم. وسط هزارتا کار نصفه نیمه رو زمین مونده وقتی نمیدونم چطور باید برنامه جامع راهبردی تنظیم شده رو تو برگه آچهار طوری پرینت کنم که به قطع آپنج بیفته و پشت و رو بشه و بتونم وسطش منگنه بزنم! نشستم دارم کامنتها...
از کرامات شیخکما - تاریخ: 1396/6/28 ساعت: 19:00
خداییش از اینکه دو سال و خوردهای کامنتایی که برای من گذاشته بودین رو ندیده بودین و یه دفعه نشستین همهاش رو با هم خوندین چقدر ذوق کردین؟:) # ما_برای_ساختن_این_ذوقهای_کوچک_دو_سال_فحش_خوردیم_قدر_بدونید!
وای به حال دگران - تاریخ: 1396/6/28 ساعت: 19:00
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران وای به حال دگران + باید از این چیزا بنویسم. از این چیزا که میبینم و حس میکنم و حالم رو خوب میکنه امیدوارم میکنه و میتونه امید بده که هنوز دنیا به آخر نرسیده اما نمینویسم. نمیدونم چرا ...
هویجوری 140 - تاریخ: 1396/6/24 ساعت: 17:41
ای دلبر ما مباش بیدل بر ما یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما یا دل بر ما فرست یا دلبر ما xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa...
همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب - تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 4:05
شبا خوابهای بد میبینم. همهاش وسط مأموریتهای غیرممکن یک و دو سه دارم جابهجا میشم. وسط سرشلوغیای بیش از اندازه صبح و بدو بدوهای فیزیکی و خستگیهای فکری آدم انتظار داره حداقل خوابهاش یه کم بیشتر با قصه صبحهاش مرتبط باشه. یه وقتایی دمدمای صبح چشمام رو باز میکنم و میبینم دستم رو دراز کردم که چیزی رو بگیرم...
اگر از احوال ما بپرسید... - تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 7:32
ساعت دوازده و خوردهای شبه. پشت پنجره بارون داره خودش رو با ریتم تندی به شیشه میکوبه. درست وسط یه شب کاملا تابستونی، هوا کاملا پاییزی شده. انگار یه روز خوب پاییزی رو از وسط آبان کشیدن بیرون و جا کردن وسط دل تابستون تا از ناامیدی دق نکنیم؛ که دووم بیاریم. که یادمون بیاد یه روزایی تو چالههای آب با
دنیای شیرین زهرا - تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 21:59
یک نفر باید برود به دختر روستایی طبقه پایین بگوید باباجان فردا شهادت است مثلنها. حالا اگر یک دفعه ضبط هیتاچی دوبانده قدیمی تو با دستکاری مهندس بیسواد توی خانه درست شده قرار نیست که همه نوار کاستهای 30 سال پیشت را بیاوری بگذاری و دانه دانه همه را گوش بدهی! اما دختر روستایی طبقه پایین گوشش به این

برچسب‌های مرتبط

how i met your mother | how i met your mother cast | how i met your mother ending | how i met your mother quotes | how i met your mother finale | how i met your dad | how i met your mother bar | how i met your mother victoria | how i met your mother season 9 | how i met your mother episodes