و عصر عصر اختلاس بود و فلسفهبافی بود و ساندویچ دل و جگر - تاریخ: 1396/2/4 ساعت: 23:46
معمول این بود که کسی که شیطنت خاصی نکرده باشه، بددهنی نکرده باشه، با بچههای همسایه دعواش نشده باشه، مشقاش رو نوشته باشه، سر سفره ادا درنیاورده باشه و غذاش رو بی دردسر خورده باشه و خلاصه کمتر سر به سر بابا گذاشته باشه گزینه رفتن به خونه فامیل و پوشیدن لباس مهمونی بود. ادامه مطلب
از سری چایی بازیهای من و دلبر - تاریخ: 1396/2/4 ساعت: 23:46
این پست رو نوشتم نه به خاطر دلبر، نه به خاطر شما، نه حتی به خاطر شما! حتی نه به خاطر اون خانوم پشت سری، نه حتی شما که سرتو میدزدی و یواشکی داری میخونی! نه حتی شما دوست عزیز. اینو نوشتم فقط به خاطر ربات یک آشنا. گویا بعد شکست عملیات فرستادن آپولو به هوا! و تماس گرفتن با آدم فضاییها! تشخیص داده تو
دلبر اما نیازی نداشت! - تاریخ: 1396/2/4 ساعت: 23:46
غروبی برام پیامک اومد. آقای سنجش کد پیگیری و پرونده رو فرستاد و نوشت که برم پرینت کارت آزمون رو بگیرم و 7 و 8 اردیبهشت هم آزمون ارشد برگزار میشه. پیامک رو بدون تغییر و بدون هیچ توضیحی سند کردم به شماره شوهر پوران. پوران رو که یادتون هست؟ داشتم نحوه کار با مولتیمتر رو مرور میکردم از روی یه ویدئو
چرا باید همچین جوابی میدادم؟ - تاریخ: 1396/1/27 ساعت: 23:29
یه ماه قبل عید یه هفتهای بود، که تو کل هفته، تو هیچ کلاسی بیشتر از نیم ساعت درس ندادم. چهل دقه باقیموندهاش رو از هدف آدما تو زندگی و اینکه چرا همهی ما لزوما نباید درس بخونیم و کنکور بدیم و دانشجو بشیم و رومون اسم تحصیل کرده بذارن صحبت کردم. بچهها هم که عاشق فرار از درس خوندن و عاشق اینکه یه نف
من جوراب نگرفتم! - تاریخ: 1396/1/25 ساعت: 12:01
:)
میم مثل محبت تو که ته نداره - تاریخ: 1396/1/18 ساعت: 5:21
مادر است و مهربانیهایش. اینکه هیچگاه چیزی را به دل نمیگیرد؛ که یک نقطه تاریک هم در دلش نیست. مگر میشود؟ برادرم که زن گرفت و کیلومترها از خانهی پدری دور شد، مادر هیچ شکایتی نکرد. هر روز غصه و نگرانی بود که حالشان خوب باشد که زندگی برایشان سخت نباشد. که چرا نمیتواند از سبزیهای پاک کرده و حبوبا
بدون ماچ و بوسه! - تاریخ: 1396/1/18 ساعت: 5:21
از امروز صبح دارم کلد ژل میخورم. واقعا الان تو وضعیت بغرنجی هم هستم. ساعت 8:30 خوردم یه قرص، بعد ساعت 4:30 خوردم بعد باید ساعت 12:30 امشب بخورم. واقعا نمیدونم امشب ساعت 12:30 کِی میشه؟ مگه میشه امشب ساعت 12:30 نداشته باشیم؟ خدایا 96 میخوای با من چی کار کنی؟ شوخی نکن خواهشا:// + برای تمام کامنت
we are all moana - تاریخ: 1396/1/18 ساعت: 5:21
Except me. I'm the Chicken.
گاهی وقتها زندگی هم همینطوره! - تاریخ: 1396/1/18 ساعت: 5:21
داشتم زور میزدم یه آهنگی رو از روی یه وبلاگ گوش بدم. معمولا کاری که اول از همه انجام میدم اینه که صدا رو میارم پایین. دلیلی هم نداره. اما فکر میکنم موزیک پلیر بیان نباید صدا رو اینطوری روی حداکثر قرار بده. باید تنظیماتش رو درست کنن. بعد آهنگ که شروع شد صدا خیلی کم بود. گفتم چقدر بد ضبط شده. صدا
I'm still standing - تاریخ: 1396/1/18 ساعت: 5:21
منxa0همیشه از اون لحظه برخاستن دوباره آدما، اون لحظهای که از تو گرد و غبار میزنن بیرون و اون آنی که دستشون رو میگیرن به زانوشون و میگن گور بابای دنیا لذت میبرم. ادامه مطلب
کور! کور! - تاریخ: 1396/1/18 ساعت: 5:21
دیگه خواهشا لازم نیس شما گره بزنی.xa0 امسال بارون بزنه، نزنه، سیل بیاد، نیاد، خودم میرم گره میزنم. ملوانی هم نه! + نتایج اسفبار تلاش دلبر!
هزار بوسه عمیق به جا مانده - تاریخ: 1395/12/29 ساعت: 4:06
من چه کار ناتمومی تو سال 95 دارم؟ چیه که نمیذاره حتی دست بزنم به اون همه کتاب و برگه و چیزایی که چندین ماهه کف اتاقم پهن شدن و جمع شدنی هم نیستن. چیه که نمیذاره بادبادک باز رو بعد 4 ماه بذارم تو کتابخونه؟ اصلا بادبادک باز اینجا رو زمین چی کار میکنه؟ +xa0
باتری نباشیم! - تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 19:54
جهان به اعتبار خندهی تو زیباست - تاریخ: 1395/12/25 ساعت: 12:11
جدای از همه آن مغازههایی که نشانشان کرده بودم با هم برویم و تمام آن هدیههایی که با تعطیل شدن آن مغازهها داغ خریدنشان برای تو بر دل من ماند. جدای همهی آن هدایایی که برای تو بود و بیبهانه تقدیم خواهرها و خواهرزادهها و دوستان دور و نزدیک شد. این بار خودت را برسان. بگذار برای ساعتی هم که شده با
حالا هی با فرهنگ و برهنگی واژه آرایی کنید! - تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 21:43
تو وقتی گرسنهای غذا میخوای. اگه یکی بیاد بهت صدتا رانیتیدین هم بده که بیا بخور این زخم معده رو خوب میکنه و بذار معدهات اذیت نکنه! تو میگی مرتیکه من گشنهام تو داری آلومینیوم ام جی میدی به من؟ قضیه تهش به اینجا میرسه که شاه لخته اما کسی هم نمیتونه حرف بزنه. ادامه مطلب
تو رابطه پایین سمت راستم K باید عددی زوج باشه! - تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 21:43
همیشه عاشق معلمهایی بودم که کل درس جلسه رو روی تخته مینوشتن و میشد با یه نگاه فهمید امروز قراره چی یاد بگیریم. معلمی کار سختیه. چندین و چند سلیقهی مختلف تو یه فضای کوچیک دور هم جمع میشن. استعدادها مختلفه، تواناییها متفاوته و حتی هر دانشآموز برای خودش شیوههای خاصی برای آموزش نیاز داره. خیلی سخته که ب...
آزمون دلبرشناسی - تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 21:43
درسخوان بودم ولی رفرنسها نایاب بود سالها مشروطی رشتهی موهایت شدم xa0
چیزهایی هست که به روی خودمان نمیآوریم - تاریخ: 1395/12/20 ساعت: 21:43
آدما کمکم که بزرگ میشن دوباره مثه بچگیهاشون از تاریکی میترسن. از شب میترسن. از تنها موندن میترسن. از ساعت دو به بعد و سکوت ترسناکش میترسن. از اینکه صدای نفس هیچکسی موقع خوابیدن به گوششون نیاد میترسن. بعد تا آخرین لحظههای بیداری دلشون میخواد یکی کنارشون باشه. چنگ میزنن به هر راه ارتباطی که یکی رو کنا...
یک گلدان هم برای مادر امیر! - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 23:52
دو ماه پیش بود فکر کنم. آذرماه. سرما یک باره دیوانهوار وسط پاییز چند روزمان را زمستان کرد. مادر حواسش پی لباس ما و گرمای خانه و اینها رفت. یک روز صبح که به پشتبام رفته بود دید همه گلهایش سوختهاند. یادم هست قرار بود برای گلدانها نایلون بخریم. دیر شد. چون مادر همیشه آخرین اولویت خانه است. ادامه مطلب
کاش این عاطفه یک رضای مهربان داشت - تاریخ: 1395/12/12 ساعت: 23:52
ما به چهره او در همسران، در خانه سبز، در آن مانتوهای اِپُلدارِ پف کرده عادت کرده بودیم و میدانستیم او چه مادر مهربانی خواهد بود. چه همسر دوست داشتنیای. خیلی سال گذشت تا یک روز شاید چندسال پیش در یک برنامه تلویزیونی مهرانهی میانسال که گرد پیری هم کمکم بر چهرهاش مشخص شده بود نشست و گفت دلش میخواهد ماد...

برچسب‌های مرتبط

how i met your mother | how i met your mother cast | how i met your mother ending | how i met your mother quotes | how i met your mother finale | how i met your dad | how i met your mother bar | how i met your mother victoria | how i met your mother season 9 | how i met your mother episodes