برای این همه "برای" غیر تکراری - تاریخ: 1401/7/9 ساعت: 9:05
سال 94 که از خدمت نامقدس سربازی برگشتم تنها افتخارم این بود که در ارتش خدمت کردم. 21 ماه خدمت نامقدس که هیچ انگیزه و توانی برام باقی نذاشته بود. نه رابطه ای داشتم نه لینکی نه سابقه بسیج نه هیچ خط و ربطی که برم تو یکی از دستگاه های طویل و عریض مشغول بشم. هیچ شرکت خصوصی ای هم با رزومه صفر حاضر نبود به...
یا چطور از درد کشیدن لذت ببریم... - تاریخ: 1399/3/14 ساعت: 0:56
دل کندم. باید مسئولیت همه چیز رو خودم گردن میxadxadxadگرفتم. چمدون رو برداشتم گذاشتم صندوق عقب. سوار شدم. مامان کنار ماشین بغض کرده بود. شیشه رو دادم پایین. فایده نداشت. پیاده شدم بغلش کردم و بوسیدمش و گف
قرنطینه نام دیگر عشق است - تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 2:20
روی استیکی نوت جلوی دستم روی میز نوشتم جمع کل اقلام 440.28 کیلوگرم و زیرش یه خطxa0بلند مشکی کشیدم و زیر اون خط نوشتم جمع داده شده در جدول 445.28 کیلوگرم. کنار این دو تا عدد و خط بینشون دقیقا عمود به ا
صندوق انتقادات و پیشنهادات - تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:36
تو شرکت ما شما میتونی هرچقدر که دلت بخواد انتقاد کنی و پیشنهاد بدی. یعنی طوریه که آزادی کامل داری که حرفات رو بنویسی و بندازی تو صندوق انتقادات و پیشهادات که زیر هر میزی گذاشتن. فکر میکنم این کاریه
دونه تو بکار! - تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:36
میدونی اوضاع چطوریه؟ بذار رک باشیم دیگه. هر روز داریم این چیزا رو میشنویم. یه طوری که دلت میخواد هر شب که خوابت میبره و صبح چشمات رو باز میکنی بفهمی تمام این 30 سال یه کابوس بوده. یه کابوس طولانی که
پاییز یهو میاد... مثل بهار و بقیه... - تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:36
توی هتل با مستر لی وسط بندرعباس بودیم. آخر شب بود و هوای شرجی بیرون آدم رو کلافه میکرد. خودشون میگن این موقع سال هوا خیلی خوبه تازه. من که میگم جهنمه. تو رستوران مستر لی بهم گفت زن بگیر. گفتم پیداش
فال قهوه - تاریخ: 1398/8/20 ساعت: 11:36
زن نشست با چشمانی نگران به فنجان واژگونهام نگریست. گفت: پسرم! غمگین مباش که عشق سرنوشت توست و هر کس که در این راه بمیرد در شمار شهیدان است. فنجان تو دنیایی هراسانگیز است زندگیات سرشار از کوچ و جنگ
جشن تولد دلبر در شاهگلی تبریز! - تاریخ: 1398/3/15 ساعت: 14:30
شب اول تبریز چندتا رستوران معروف داره. خوب بودنش رو باید امتحان کنید. ولی خب حداقل به اسم اینها شناخته شدهتر هستند. تصمیم گرفتم برم رستوران جلالی و شام بخورم. فکر کنم چندتا شعبه تو تبریز داره. من رف
باهار بدون دلبر باهار نیست... - تاریخ: 1398/3/15 ساعت: 14:30
آقابزرگ میگه غم موندنی نیست. بهش فکر نکنید. بگذرید. ما میخندیم و میگیم آقاجون عمرش رو کرده. فهمش قد نمیده که این روزگار چطوریاس. چطوری با دایرکت جواب ندادناش یا سین کردن و بیاعتناییاش یا عکس پروفا
دنیای وارونه کوپه شماره 7 - تاریخ: 1398/3/15 ساعت: 14:30
صبح ساعت 7 رسیدم پایانه تبریز. اتوبوسهای بناب رو سوار شدم و رفتم شهرک صنعتی بناب. دو تا دختر دانشجوی تبریزی کنارم نشسته بودن تو اتوبوس و یکیشون هی مدام داشت با لپتاپش یه کارهای طراحی انجام میداد.
شهر ... دار - تاریخ: 1398/3/15 ساعت: 14:30
تا دیروز یه شهر دستت بود امروز یه شهر دنبالت... این بود زندگی! +xa0بچهها میگن اسمش درخته پَر. آخر بهار میبینید چه شکلی شده؟ پر درآورده... دلش میخواد بره... ولی پاش گیره. گیره زمینی که توش ریشه زده. م
در ادامه همه چیاونوره ترسه... - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 22:09
اولین مأموریتی که تنهایی رفتم رشت بود. دروغ چرا ترسیده بودم. انقدر استرس داشتم که شبش خوابم نمیبرد. آخر سر وسط خواب و بیداری به خودم گفتم میرم اگه دیدم بهم محل ندادن و تحویلم نگرفتن و اصن دیگه تو بد
معلم بودن عشق است... - تاریخ: 1398/1/31 ساعت: 21:36
اولین کلاسم تو مدرسه با همچین دانشآموزایی بود. البته مصممتر و جدیتر از اینها. هنوزم که هنوزه گاه و بیگاه بهم پیام میدن و اشکم رو درمیارن. دلم براشون تنگ شده. بعد مدتها این فیلمی بود که تمام طول
روایت هفت پیکری که هشت پیکر بود... - تاریخ: 1398/1/31 ساعت: 21:36
کولهام رو جمع کردم که برم کرمانشاه... دلم گرفته از غروبی... نمیدونم چرا... شب با خودم فکر میکردم که الان باید یکی بود که هی پیام میداد و میگفت میخوای برسونمت تا ترمینال؟ باید یکی بود که وسایلم
فرهاد شکست خورده قرن 21 - تاریخ: 1398/1/31 ساعت: 21:36
راه که افتادم برم ترمینال تو اسنپ داشتم با خودم فکر میکردم که عنوان پست قبلی رو عوض کنم. هی فکر کردم دیدم باید میذاشتمش "پیکر گم شده" که هم معنای آدم گمشده بده هم معنای بخشی از منظومه نظامی که نوشت
بذارید دو سال بعد بهتون بگم چی بود! - تاریخ: 1398/1/31 ساعت: 21:36
دو سال پیش بود فکر کنم که شب عید مطلبی گذاشتم که از سر کار با یه بسته شکلات به عنوان هدیه عید دارم برمیگردم خونه و خوشحالم که یه شغل پارهوقت دارم. بعد شاکی بودم که برادرم کلی مزایا و عیدی و اینها د
لبوفسکی بودن! - تاریخ: 1398/1/31 ساعت: 21:36
برنامه چند روزه سفر ریختم. میخوام بیگ لبوفسکی خودم باشم. همینقدر رها. همینقدر پذیرای همه اتفاقاتی که میفته. همینقدر بیخیال...هر سال یه خاطره برای خودتون بسازین. حتی تو بدترین سال زندگیتون اگه فکر میکنید همین امساله. یه خاطره که 40 سال بعد بگین سال 98؟ آره یادمه... و یادتون بیاد که چند روزی دهن زندگی...
کابوس اولین روز تعطیلات - تاریخ: 1398/1/31 ساعت: 21:36
خواب دیدم تو راهبه یه صومعه کوچیک تو یکی از شهرهای لهستانی و من یه نوازنده ساکسیفون که روحش تو زندگی قبلیش یه کولی دورهگرد بوده و شهر به شهر با ساز زهوار دررفتهاش میگرده و هیچوقت این دو نفر تو مسی
بر لبوفسکی چه گذشت(1) - تاریخ: 1398/1/31 ساعت: 21:36
28 اسفند رفتم سفر و پیش خودم فکر کردم میشه شما رو هم شریک سفرم کنم. یعنی دقیقا یه عکس تو حیاط خونه گرفتم از چمدون و کوله و پاهام با همون کفش معروفم و بعدش گفتم پستش میکنم شب و هر شب هم هر جا که بتونم
آشنایی در کافههای خونین یا برائت از نیکولا با فریاد موکوشله! - تاریخ: 1398/1/31 ساعت: 21:36
از پارسال شهریور که تصمیم گرفتم برنامه ازدواج را کلید بزنم و موردهایی را که میشناسم لیست کردم و به اتفاقات زندگی جدیتر از دریچه پیدا کردن آدم مناسب نگاه کردم و تقریبا ناامید از معرفی کردن یک دختر م

برچسب‌های مرتبط

how i met your mother | how i met your mother cast | how i met your mother ending | how i met your mother quotes | how i met your mother finale | how i met your dad | how i met your mother bar | how i met your mother victoria | how i met your mother season 9 | how i met your mother episodes