خرید بک لینک

دلم میخواست من همان مرد چهارشانه رویاهایت بودم. همان که از جای دوری آمده است. در شهر شما کسی را نمیشناسد. دستهای بزرگی دارد و هر روز با تبر و تیشهاش به جنگل میرود. شبها پشت هامرش چندین درخت را بار میزند و یک دستش را از شیشه ماشین بیرون انداخته و به شهر باز میگردد.

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آرمان عباسی تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 23:52

صفحه بندی