
بچه که بودیم وقتی کفشدوزکی در حیاط یا میان سبزیهایی که مامان خریده بود پیدا میکردیم میگذاشتیمش رو دستمان و دعا میکردیم برود روی انگشت اشارهمان. بعد چشمهایمان را میبستیم و در دلمان به چیزهایی که میخواستیم فکر میکردیم. آبجی بزرگه گفته بود به آرزوهای واقعیتان فکر کنید. آروزهای خیلی خیلی خوب.
ادامه مطلبما را در سایت اولش کجا بودم؟ دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 159