اولش کجا بودم؟

متن مرتبط با «گر در دیده ی مجنون نشینی» در سایت اولش کجا بودم؟ نوشته شده است

برای این همه "برای" غیر تکراری

  • نیلوبلاگ

    سال 94 که از خدمت نامقدس سربازی برگشتم تنها افتخارم این بود که در ارتش خدمت کردم. 21 ماه خدمت نامقدس که هیچ انگیزه و توانی برام باقی نذاشته بود. نه رابطه ای داشتم نه لینکی نه سابقه بسیج نه هیچ خط و ربطی که برم تو یکی از دستگاه های طویل و عریض مشغول بشم. هیچ شرکت خصوصی ای هم با رزومه صفر حاضر نبود بهم کار بده. یک اتفاق من رو به امین رسوند و من تا سال 97 معلم بودم. تو پایین دست ترین نقطه آموزش و پرورش استان تهران. دانش آموزام همه شون تو این چند سال متولدین 80 تا 85 بودن. روز اولی که از مدرسه برگشتم خونه رفتم تو اتاقم گریه کردم! به امین زنگ زدم و گفتم من دیگه به اون مدرسه نمیرم. بچه ها رسما فقط از کلاس بیرونم نکردن! امین شب اومد جلو در خونه مون. با هم صحبت کردیم. حرف زدیم و کلی روحیه داد بهم....

    ادامه مطلب
  • یا چطور از درد کشیدن لذت ببریم...

  • نیلوبلاگ

    دل کندم. باید مسئولیت همه چیز رو خودم گردن میxadxadxadگرفتم. چمدون رو برداشتم گذاشتم صندوق عقب. سوار شدم. مامان کنار ماشین بغض کرده بود. شیشه رو دادم پایین. فایده نداشت. پیاده شدم بغلش کردم و بوسیدمش و گف...

    ادامه مطلب
  • قرنطینه نام دیگر عشق است

  • نیلوبلاگ

    روی استیکی نوت جلوی دستم روی میز نوشتم جمع کل اقلام 440.28 کیلوگرم و زیرش یه خطبلند مشکی کشیدم و زیر اون خط نوشتم جمع داده شده در جدول 445.28 کیلوگرم. کنار این دو تا عدد و خط بینشون دقیقا عمود به ا...

    ادامه مطلب
  • صندوق انتقادات و پیشنهادات

  • نیلوبلاگ

    تو شرکت ما شما میتونی هرچقدر که دلت بخواد انتقاد کنی و پیشنهاد بدی. یعنی طوریه که آزادی کامل داری که حرفات رو بنویسی و بندازی تو صندوق انتقادات و پیشهادات که زیر هر میزی گذاشتن. فکر میکنم این کاریه...

    ادامه مطلب
  • پاییز یهو میاد... مثل بهار و بقیه...

  • نیلوبلاگ

    توی هتل با مستر لی وسط بندرعباس بودیم. آخر شب بود و هوای شرجی بیرون آدم رو کلافه میکرد. خودشون میگن این موقع سال هوا خیلی خوبه تازه. من که میگم جهنمه. تو رستوران مستر لی بهم گفت زن بگیر. گفتم پیداش ...

    ادامه مطلب
  • جشن تولد دلبر در شاهگلی تبریز!

  • نیلوبلاگ

    شب اول تبریز چندتا رستوران معروف داره. خوب بودنش رو باید امتحان کنید. ولی خب حداقل به اسم اینها شناخته شدهتر هستند. تصمیم گرفتم برم رستوران جلالی و شام بخورم. فکر کنم چندتا شعبه تو تبریز داره. من رف...

    ادامه مطلب
  • باهار بدون دلبر باهار نیست...

  • نیلوبلاگ

    آقابزرگ میگه غم موندنی نیست. بهش فکر نکنید. بگذرید. ما میخندیم و میگیم آقاجون عمرش رو کرده. فهمش قد نمیده که این روزگار چطوریاس. چطوری با دایرکت جواب ندادناش یا سین کردن و بیاعتناییاش یا عکس پروفا...

    ادامه مطلب
  • دنیای وارونه کوپه شماره 7

  • نیلوبلاگ

    صبح ساعت 7 رسیدم پایانه تبریز. اتوبوسهای بناب رو سوار شدم و رفتم شهرک صنعتی بناب. دو تا دختر دانشجوی تبریزی کنارم نشسته بودن تو اتوبوس و یکیشون هی مدام داشت با لپتاپش یه کارهای طراحی انجام میداد....

    ادامه مطلب
  • در ادامه همه چیاونوره ترسه...

  • نیلوبلاگ

    اولین مأموریتی که تنهایی رفتم رشت بود. دروغ چرا ترسیده بودم. انقدر استرس داشتم که شبش خوابم نمیبرد. آخر سر وسط خواب و بیداری به خودم گفتم میرم اگه دیدم بهم محل ندادن و تحویلم نگرفتن و اصن دیگه تو بد...

    ادامه مطلب
  • روایت هفت پیکری که هشت پیکر بود...

  • نیلوبلاگ

    کولهام رو جمع کردم که برم کرمانشاه... دلم گرفته از غروبی... نمیدونم چرا... شب با خودم فکر میکردم که الان باید یکی بود که هی پیام میداد و میگفت میخوای برسونمت تا ترمینال؟ باید یکی بود که وسایلم ...

    ادامه مطلب
  • بذارید دو سال بعد بهتون بگم چی بود!

  • نیلوبلاگ

    دو سال پیش بود فکر کنم که شب عید مطلبی گذاشتم که از سر کار با یه بسته شکلات به عنوان هدیه عید دارم برمیگردم خونه و خوشحالم که یه شغل پارهوقت دارم. بعد شاکی بودم که برادرم کلی مزایا و عیدی و اینها د...

    ادامه مطلب
  • لبوفسکی بودن!

  • نیلوبلاگ

    برنامه چند روزه سفر ریختم. میخوام بیگ لبوفسکی خودم باشم. همینقدر رها. همینقدر پذیرای همه اتفاقاتی که میفته. همینقدر بیخیال...هر سال یه خاطره برای خودتون بسازین. حتی تو بدترین سال زندگیتون اگه فکر میکنید همین امساله. یه خاطره که 40 سال بعد بگین سال 98؟ آره یادمه... و یادتون بیاد که چند روزی دهن زندگی رو سرویس کردین اون سال :)...

    ادامه مطلب
  • کابوس اولین روز تعطیلات

  • نیلوبلاگ

    خواب دیدم تو راهبه یه صومعه کوچیک تو یکی از شهرهای لهستانی و من یه نوازنده ساکسیفون که روحش تو زندگی قبلیش یه کولی دورهگرد بوده و شهر به شهر با ساز زهوار دررفتهاش میگرده و هیچوقت این دو نفر تو مسی...

    ادامه مطلب
  • بر لبوفسکی چه گذشت(1)

  • نیلوبلاگ

    28 اسفند رفتم سفر و پیش خودم فکر کردم میشه شما رو هم شریک سفرم کنم. یعنی دقیقا یه عکس تو حیاط خونه گرفتم از چمدون و کوله و پاهام با همون کفش معروفم و بعدش گفتم پستش میکنم شب و هر شب هم هر جا که بتونم...

    ادامه مطلب
  • آشنایی در کافههای خونین یا برائت از نیکولا با فریاد موکوشله!

  • نیلوبلاگ

    از پارسال شهریور که تصمیم گرفتم برنامه ازدواج را کلید بزنم و موردهایی را که میشناسم لیست کردم و به اتفاقات زندگی جدیتر از دریچه پیدا کردن آدم مناسب نگاه کردم و تقریبا ناامید از معرفی کردن یک دختر م...

    ادامه مطلب
  • خیلی غصهام گرفت اون روز آخه منم دلار از نزدیک ندیده بودم هنوز!

  • نیلوبلاگ

    این هفته یکی از سختترین هفتههای زندگیم بود. از شنبه تا چهارشنبه رو به جای ساعت 4 بعدازظهر ساعت 9 و 10 شب برگشتم خونه و کلی جلسه و هماهنگی و استرس داشتم. تازه یکی از بدترین روزای امسال رو هم همین دی...

    ادامه مطلب
  • من باب پشت پرده رفاقت یا چگونه برای لافکادیو بگ بگیریم یا شماها هم از این کارها بکنید...

  • نیلوبلاگ

    خلاصه برداشت از این پست آزاد است. فقط جمله آخرش منو کشته که طرف رو یه ساعت هدایت کرده و به قول ماها یک سرویس کامل طرف رفته و برگشته:) بعد برمیگرده میگه من هرچی بگیری قبول دارم!!! آخه قربون شما بشم من! این بنده خدا که ......

    ادامه مطلب
  • گفت چشمهایت را نبند!

  • نیلوبلاگ

    پیرمرد فارغ از هیاهوی دنیای ما نشسته بود زیر طاق میدان امیرچخماق و همه چیز را به کتف خویش حواله میداد. میخواستم بروم کنارش عکس بگیرم از حواله شدن ترسیدم. حکایت این روزهای ماست. همه چیز را به کتفها...

    ادامه مطلب
  • کجا دیگه داره بارون میاد؟

  • نیلوبلاگ

    نشسته بودیم وسط کویر. بهم گفت: میدونی همین الان چقدرش از بین انگشتامون لیز خورده و ریخته؟ گفتم چی؟ گفت زندگی رو میگم دیوونه. گفتم هوم. ولی اینا که نمیریزه. گفت خب همین الان نم بارون زد بهشون دیوونه. خندیدم و گفتم نم بارون بزنه به زندگیمون چی؟...

    ادامه مطلب
  • حتی شیرکاکائوهای میدان ونک را هم دوست ندارد!

  • نیلوبلاگ

    روزهای بیحوصله را در شلوغی آدمها و تماشایشان میگذرانم. میروم ونک. موکا، آمریکانو، اسپرسو یا شیرکاکائوی داغ سفارش میدهم و مینشینم روی نیمکتهای روبروی بازار و نگاه میکنم. پسرکها و دخترکهای خیا...

    ادامه مطلب