در این صفحه میتوانید تمام مطالب مرتبط با «گر در دیده ی مجنون نشینی» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.
خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : برای این همه "برای" غیر تکراری و یا چطور از درد کشیدن لذت ببریم... و قرنطینه نام دیگر عشق است و صندوق انتقادات و پیشنهادات و پاییز یهو میاد... مثل بهار و بقیه... و جشن تولد دلبر در شاه گلی تبریز! و باهار بدون دلبر باهار نیست... و دنیای وارونه کوپه شماره 7 و در ادامه همه چی اونوره ترسه... و روایت هفت پیکری که هشت پیکر بود... و بذارید دو سال بعد بهتون بگم چی بود! و لبوفسکی بودن! و کابوس اولین روز تعطیلات و بر لبوفسکی چه گذشت(1) و آشنایی در کافه های خونین یا برائت از نیکولا با فریاد موکوشله ! و خیل
با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت
اولش کجا بودم؟ دسترسی پیدا کنید
سال 94 که از خدمت نامقدس سربازی برگشتم تنها افتخارم این بود که در ارتش خدمت کردم. 21 ماه خدمت نامقدس که هیچ انگیزه و توانی برام باقی نذاشته بود. نه رابطه ای داشتم نه لینکی نه سابقه بسیج نه هیچ خط و ربطی که برم تو یکی از دستگاه های طویل و عریض مشغول بشم. هیچ شرکت خصوصی ای هم با رزومه صفر حاضر نبود بهم کار بده. یک اتفاق من رو به امین رسوند و من تا سال 97 معلم بودم. تو پایین دست ترین نقطه آموزش و پرورش استان تهران. دانش آموزام همه شون تو این چند سال متولدین 80 تا 85 بودن. روز اولی که از مدرسه برگشتم خونه رفتم تو اتاقم گریه کردم! به امین زنگ زدم و گفتم من دیگه به اون مدرسه نمیرم. بچه ها رسما فقط از کلاس بیرونم نکردن! امین شب اومد جلو در خونه مون. با هم صحبت کردیم. حرف زدیم و کلی روحیه داد بهم. فرداش به مدرسه برگشتم. پس فرداش هم.... تا 3 سال... کلاسم تنها کلاسی بود که بچه ها گوش میدادن درس می...
ادامه مطلب دل کندم. باید مسئولیت همه چیز رو خودم گردن می گرفتم. چمدون رو برداشتم گذاشتم صندوق عقب. سوار شدم. مامان کنار ماشین بغض کرده بود. شیشه رو دادم پایین. فایده نداشت. پیاده شدم بغلش کردم و بوسیدمش و گف...
ادامه مطلب روی استیکی نوت جلوی دستم روی میز نوشتم جمع کل اقلام 440.28 کیلوگرم و زیرش یه خط بلند مشکی کشیدم و زیر اون خط نوشتم جمع داده شده در جدول 445.28 کیلوگرم. کنار این دو تا عدد و خط بین شون دقیقا عمود به ا...
ادامه مطلب تو شرکت ما شما می تونی هرچقدر که دلت بخواد انتقاد کنی و پیشنهاد بدی. یعنی طوریه که آزادی کامل داری که حرفات رو بنویسی و بندازی تو صندوق انتقادات و پیشهادات که زیر هر میزی گذاشتن. فکر می کنم این کاریه...
ادامه مطلب توی هتل با مستر لی وسط بندرعباس بودیم. آخر شب بود و هوای شرجی بیرون آدم رو کلافه می کرد. خودشون میگن این موقع سال هوا خیلی خوبه تازه. من که میگم جهنمه. تو رستوران مستر لی بهم گفت زن بگیر. گفتم پیداش ...
ادامه مطلب شب اول
تبریز چندتا رستوران معروف داره. خوب بودنش رو باید امتحان کنید. ولی خب حداقل به اسم اینها شناخته شده تر هستند. تصمیم گرفتم برم رستوران جلالی و شام بخورم. فکر کنم چندتا شعبه تو تبریز داره. من رف...
ادامه مطلب آقابزرگ میگه غم موندنی نیست. بهش فکر نکنید. بگذرید. ما می خندیم و می گیم آقاجون عمرش رو کرده. فهمش قد نمیده که این روزگار چطوریاس. چطوری با دایرکت جواب ندادناش یا سین کردن و بی اعتناییاش یا عکس پروفا...
ادامه مطلب صبح ساعت 7 رسیدم پایانه تبریز. اتوبوس های بناب رو سوار شدم و رفتم شهرک صنعتی بناب. دو تا دختر دانشجوی تبریزی کنارم نشسته بودن تو اتوبوس و یکی شون هی مدام داشت با لپ تاپش یه کارهای طراحی انجام می داد....
ادامه مطلب اولین مأموریتی که تنهایی رفتم رشت بود. دروغ چرا ترسیده بودم. انقدر استرس داشتم که شبش خوابم نمی برد. آخر سر وسط خواب و بیداری به خودم گفتم میرم اگه دیدم بهم محل ندادن و تحویلم نگرفتن و اصن دیگه تو بد...
ادامه مطلب کوله ام رو جمع کردم که برم کرمانشاه... دلم گرفته از غروبی... نمی دونم چرا... شب با خودم فکر می کردم که الان باید یکی بود که هی پیام می داد و می گفت می خوای برسونمت تا ترمینال؟ باید یکی بود که وسایلم ...
ادامه مطلب دو سال پیش بود فکر کنم که شب عید مطلبی گذاشتم که از سر کار با یه بسته شکلات به عنوان هدیه عید دارم برمی گردم خونه و خوشحالم که یه شغل پاره وقت دارم. بعد شاکی بودم که برادرم کلی مزایا و عیدی و اینها د...
ادامه مطلب برنامه چند روزه سفر ریختم. می خوام بیگ لبوفسکی خودم باشم. همین قدر رها. همین قدر پذیرای همه اتفاقاتی که میفته. همین قدر بی خیال...هر سال یه خاطره برای خودتون بسازین. حتی تو بدترین سال زندگی تون اگه فکر می کنید همین امساله. یه خاطره که 40 سال بعد بگین سال 98؟ آره یادمه... و یادتون بیاد که چند روزی دهن زندگی رو سرویس کردین اون سال :)...
ادامه مطلب خواب دیدم تو راهبه یه صومعه کوچیک تو یکی از شهرهای لهستانی و من یه نوازنده ساکسیفون که روحش تو زندگی قبلیش یه کولی دوره گرد بوده و شهر به شهر با ساز زهوار دررفته اش میگرده و هیچ وقت این دو نفر تو مسی...
ادامه مطلب 28 اسفند رفتم سفر و پیش خودم فکر کردم میشه شما رو هم شریک سفرم کنم. یعنی دقیقا یه عکس تو حیاط خونه گرفتم از چمدون و کوله و پاهام با همون کفش معروفم و بعدش گفتم پستش میکنم شب و هر شب هم هر جا که بتونم...
ادامه مطلب از پارسال شهریور که تصمیم گرفتم برنامه ازدواج را کلید بزنم و موردهایی را که می شناسم لیست کردم و به اتفاقات زندگی جدی تر از دریچه پیدا کردن آدم مناسب نگاه کردم و تقریبا ناامید از معرفی کردن یک دختر م...
ادامه مطلب این هفته یکی از سخت ترین هفته های زندگیم بود. از شنبه تا چهارشنبه رو به جای ساعت 4 بعدازظهر ساعت 9 و 10 شب برگشتم خونه و کلی جلسه و هماهنگی و استرس داشتم. تازه یکی از بدترین روزای امسال رو هم همین دی...
ادامه مطلب خلاصه برداشت از این پست آزاد است.
فقط جمله آخرش منو کشته که طرف رو یه ساعت هدایت کرده و به قول ماها یک سرویس کامل طرف رفته و برگشته:) بعد برمیگرده میگه من هرچی بگیری قبول دارم!!! آخه قربون شما بشم من! این بنده خدا که ......
ادامه مطلب پیرمرد فارغ از هیاهوی دنیای ما نشسته بود زیر طاق میدان امیرچخماق و همه چیز را به کتف خویش حواله می داد. می خواستم بروم کنارش عکس بگیرم از حواله شدن ترسیدم. حکایت این روزهای ماست. همه چیز را به کتف ها...
ادامه مطلب نشسته بودیم وسط کویر. بهم گفت: می دونی همین الان چقدرش از بین انگشتامون لیز خورده و ریخته؟ گفتم چی؟ گفت زندگی رو می گم دیوونه. گفتم هوم. ولی اینا که نمی ریزه. گفت خب همین الان نم بارون زد بهشون دیوونه. خندیدم و گفتم نم بارون بزنه به زندگی مون چی؟ ...
ادامه مطلب روزهای بی حوصله را در شلوغی آدم ها و تماشایشان می گذرانم. میروم ونک. موکا، آمریکانو، اسپرسو یا شیرکاکائوی داغ سفارش می دهم و می نشینم روی نیمکت های روبروی بازار و نگاه می کنم. پسرک ها و دخترک های خیا...
ادامه مطلب کی برای ما آگهی می چسبونه؟
+ نون دال الف: من اون پست رو خوندم و این رفیق قدیمی جواب کامنت من رو هم هنوز نداده. بهش بگو دست بردار از این در وطن خویش غریب......
ادامه مطلب بچه که بودم با داداشم خیلی دعوام می شد. تو شوخی و جدی کتک کاری هم کم نکردیم. چهار سال از من بزرگتر بود و من همیشه کتک می خوردم. یه بار بدجور دعوامون شد. یه مشت زد تو صورتم و هنوز که هنوزه دردش رو حس م...
ادامه مطلب دیشب وسط فیلم دیدن یه سکانسی بود که تاب مقاومت رو ازم گرفت و پستش کردم. دارم فیلمای اسکار امسال رو می بینم. درسته. بعد مدت ها. دوباره دارم به اصل خودم برمیگردم. هرچند می دونم نمی تونم زیاد تو فضاش بم...
ادامه مطلب نمی دونم چطوری می خوای این پیشنهادت رو جبران کنی غمی. ولی کار سختیه. روز جمعه ام خراب شد. غم عالم رو سینه ام نشست و دارم هی فکر می کنم و فکر می کنم و فکر می کنم و به جوابی نمی رسم برای این سوال......
ادامه مطلب کاری که این روزها مدام دارم تکرارش می کنم و به نوعی به لذت جاری در روزهای آخر سالم تبدیل شده. ماجرایی که خیلی وقت پیش در موردش نوشتم و به نظرم باید حداقل سالی چهار بار اون متن رو بخونم. ...
ادامه مطلب آمدم کرمان تا از کلوت ها و باغ شازده و بازار ارگ و نخل های خسته سراغت را بگیرم... اما... همه شان روزه سکوت گرفته بودند....
ادامه مطلب کتابفروشی های مرکز شهر همه رو رفتم. شهر کتاب رفتم. سایت انتشارات رفتم. جایی که کتاب دست دوم می فروختن رفتم. هیچ جا نداشت. رفتم تو سایت کتابخونه دانشگاه. دیدم یه نسخه اونجاست. فقط یه نسخه تو کتابخونه ...
ادامه مطلب تو پایانه جنوب حوالی ساعت 2 بعدازظهر تو اتوبوس نشسته بودم تا برم سمت اهواز. تو حال و هوای خودم بودم که یه دفعه دیدم یه راننده با لباس فرم اومد وایساد پشت اتوبوس کناری. چند ثانیه زل زد به روبروش. بعد ...
ادامه مطلب