یا چطور از درد کشیدن لذت ببریم...
دل کندم. باید مسئولیت همه چیز رو خودم گردن می گرفتم. چمدون رو برداشتم گذاشتم صندوق عقب. سوار شدم. مامان کنار ماشین بغض کرده بود. شیشه رو دادم پایین. فایده نداشت. پیاده شدم بغلش کردم و بوسیدمش و گف...
ادامه مطلبدر این صفحه میتوانید تمام مطالب مرتبط با «گر در دیده مجنون نشینی» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.
خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : یا چطور از درد کشیدن لذت ببریم... و قرنطینه نام دیگر عشق است و جشن تولد دلبر در شاه گلی تبریز! و در ادامه همه چی اونوره ترسه... و آشنایی در کافه های خونین یا برائت از نیکولا با فریاد موکوشله ! و خیلی غصه ام گرفت اون روز آخه منم دلار از نزدیک ندیده بودم هنوز! و شاید سلام در دل سنگش اثر کند و حالا گیریم اشتباهم گرفته باشی... و میگن کربلا هم گرم بود... و مرا ببخش اگر دوستت دارم و دلبرم دلبر حیدر... و خاطراتی که هیچ وقت برنمیگردند و وای به حال دگران و اگر از احوال ما بپرسید... و منم اولش باورم نمی ش با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت اولش کجا بودم؟ دسترسی پیدا کنیددل کندم. باید مسئولیت همه چیز رو خودم گردن می گرفتم. چمدون رو برداشتم گذاشتم صندوق عقب. سوار شدم. مامان کنار ماشین بغض کرده بود. شیشه رو دادم پایین. فایده نداشت. پیاده شدم بغلش کردم و بوسیدمش و گف...
ادامه مطلبروی استیکی نوت جلوی دستم روی میز نوشتم جمع کل اقلام 440.28 کیلوگرم و زیرش یه خط بلند مشکی کشیدم و زیر اون خط نوشتم جمع داده شده در جدول 445.28 کیلوگرم. کنار این دو تا عدد و خط بین شون دقیقا عمود به ا...
ادامه مطلبشب اول تبریز چندتا رستوران معروف داره. خوب بودنش رو باید امتحان کنید. ولی خب حداقل به اسم اینها شناخته شده تر هستند. تصمیم گرفتم برم رستوران جلالی و شام بخورم. فکر کنم چندتا شعبه تو تبریز داره. من رف...
ادامه مطلباولین مأموریتی که تنهایی رفتم رشت بود. دروغ چرا ترسیده بودم. انقدر استرس داشتم که شبش خوابم نمی برد. آخر سر وسط خواب و بیداری به خودم گفتم میرم اگه دیدم بهم محل ندادن و تحویلم نگرفتن و اصن دیگه تو بد...
ادامه مطلباز پارسال شهریور که تصمیم گرفتم برنامه ازدواج را کلید بزنم و موردهایی را که می شناسم لیست کردم و به اتفاقات زندگی جدی تر از دریچه پیدا کردن آدم مناسب نگاه کردم و تقریبا ناامید از معرفی کردن یک دختر م...
ادامه مطلباین هفته یکی از سخت ترین هفته های زندگیم بود. از شنبه تا چهارشنبه رو به جای ساعت 4 بعدازظهر ساعت 9 و 10 شب برگشتم خونه و کلی جلسه و هماهنگی و استرس داشتم. تازه یکی از بدترین روزای امسال رو هم همین دی...
ادامه مطلبهمین الان پیامک رسید که محمد یس صحیح و سالم به دنیا اومده و کلی باباش ذوق کرده:) یه جوری از بابا شدن دوستم خوشحالم که انگاری خودم بابا شدم. خدمت شما عرض شود که پیمان دوست منه نه داماد ما:) از صبح کلی پیام تبریک تحویل گرفتیم که دایی شدنتون مبارک. من 5 بار تا الان دایی شدم به خدا بسه برام. همینا مخم رو خوردن. همین 5 تا کچلم کردن:) دعا کنید یه روز منم بابا بشیم. بابای فاطمه کوثر... + تا امروز اسم دخترم رو به هیچ کس نگفته بودم. حتی مادر و خواهرام. یه بار اسم پسرم رو گفتم گذاشتن رو بچه شون:) ببینید چقده شما عزیزید. ++ برای شب امتحانی ها: اول برگه هاتون سلام کنید. حتی شده یه جمله حالا نه چاپلوسی یه چیزی که بخوره به تصور معلم از شما به زبون خودتون برای معلم تون بنویسید. هنر ظریفیه که اگه درست و به جا باشه معلم ها یه دفعه جا می خورن و وسط خستگی تصحیح کردن برگه ها حال شون خوب میشه. بعدم با برگه تو...
ادامه مطلبچی خسته ات کرده؟ کار الکی و درامد الکی و نتیجه الکی و آدمای الکی و دنیای الکی و این چیزهایی که همه اش الکیه و تهش باید به خودت بگی بازم الکی؟ مثل این تنهایی سه روزه الکی که صدای سماور تو گوشم پیچیده و بوی برگای بادرنج و بنفشه تو قوری تو هوا هست هنوز. هیچ چیزی مزه واقعیت نداره... انگاری افتادم تو یه سراب و یه روزی چشمام رو هم میذارم و میبینم ای دل غافل...همه چی الکی... ادامه مطلب...
ادامه مطلبصبح داداش و پسرعمو اومده بودن اینجا. منم برداشتن ببرن هیئت. یه مسجدی نزدیک ما هست که ما از دوازده سالگی می رفتیم اونجا واسه عزاداری دهه محرم. پسرعمو گفت بریم اون خیابون تعزیه می خونن. ببینیم کیفیتش چطوره. وقتی رسیدیم هوا آفتابی بود و گرم. امام حسین و یاراش یه طرف نشسته بودن و یزیدم اون طرف. میز و صندلی و میوه و چایی جلوشون بود. یه صحنه ای بود که من گفتم با این وضعیت بعیده جنگ بشه تهش! حر وسط مید...
ادامه مطلبدر خانه چشم پوشی می کنی در وبلاگ از برداشت های اشتباه این و آن چشم پوشی می کنی و در خواندن کامنت کوچک ترهایی که وقایع را با نگاه خودشان و از پنجره دنیای خودشان می بینند. گاهی اوقات به خودت می گویی شاید اصلا چنین کامنتی اگر چند دقیقه بیشتر گذشته بود هرگز ارسال نمی شد؛ و می گویی پس بیا فکر کنیم هرگز ارسال نشده است... ادامه مطلب...
ادامه مطلبمامان اینا نشستن دارن دوباره تکرار شب دهم رو نگاه می کنن. باز حیدر رفته دزدی و باز عاشق شده باز دلبر واسه یه نذر کهنه شرط کرده که حیدر وسط بگیر و ببند ده شب تعزیه اجرا کنه تا بله رو بگیره و به خواست دلش برسه. دلم از یه طرف واسه حیدر شور میزنه از یه طرف حسرت میخورم که دلبر حداقل تکلیف اونو روشن کرده. به خودم فکر می کنم که دلبر یه خنده به رومون کرده اونم نصفه نیمه و رفته تو محاق نشسته. تکلیف مون مع...
ادامه مطلباین امکان جدید بیان که رونمایی شد، اتفاقی اومدم تو وبلاگ تا کامنت دوستی رو که منتظرش بودم بخونم. وسط هزارتا کار نصفه نیمه رو زمین مونده وقتی نمی دونم چطور باید برنامه جامع راهبردی تنظیم شده رو تو برگه آچهار طوری پرینت کنم که به قطع آپنج بیفته و پشت و رو بشه و بتونم وسطش منگنه بزنم! نشستم دارم کامنت های دو سال و دو ماه پیش تا الان رو میخونم. میخندم ناراحت میشم اخم میکنم و بعضیاش هم حالم رو خوب میک...
ادامه مطلباز تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران وای به حال دگران + باید از این چیزا بنویسم. از این چیزا که می بینم و حس می کنم و حالم رو خوب می کنه امیدوارم می کنه و می تونه امید بده که هنوز دنیا به آخر نرسیده اما نمی نویسم. نمی دونم چرا نوشتن سخت شده. یه روزی اگه بهم می گفتن خواننده می گفتم چاووشی مگه شک داری؟ این سواله؟ می گفت...
ادامه مطلبساعت دوازده و خورده ای شبه. پشت پنجره بارون داره خودش رو با ریتم تندی به شیشه می کوبه. درست وسط یه شب کاملا تابستونی، هوا کاملا پاییزی شده. انگار یه روز خوب پاییزی رو از وسط آبان کشیدن بیرون و جا کردن وسط دل تابستون تا از ناامیدی دق نکنیم؛ که دووم بیاریم. که یادمون بیاد یه روزایی تو چاله های آب با...
ادامه مطلبدیشب خواب دیدم یه مزرعه دارم. بعد کلی از این بلاگرا می اومدن از مزرعه من رد بشن! بعضیاشون هیچ اهمیتی بهم نمی دادن. یعنی منو که می دیدن فقط نیازاشون رو می گفتن مثلا آب معدنی ای می خواستن، بنزینu200eشون تموم شده بود یا راهو گم کرده بودن و اشتباهی رسیده بودن به مزرعه و خلاصه من براشون فقط جواب یه سوال آ...
ادامه مطلبمامان و آبجی کوچیکه رفتن دکتر. به خاطر زانوهای مامان. هر ماه میره و کلی قرص و آمپول گرون و تزریق و فایده چندانی هم نداره. ولی خب حداقل سرپا نگهش داشته. مامان تمام دنیاس. تو خونه تنها ول می چرخم از پله ها می رم پایین و می پیچم تو آشپزخونه در یخچال رو باز می کنم و یخچال با زبون بی زبونی ناله می کنه که به خدا از دو دقه قبل کسی خونه نبوده که چیزی بذاره تو شکم من! تو رو جدت اون درو ببند! نمی بندم! نگاه می کنم به چندتا سیب و یه دونه پرتقالی که مونده تو جا میوه ای. بعد در فریزر رو باز می کنم و تو کش...
ادامه مطلبفردا بازدید داریم. جالبه که مدیر تا الان از این هیولا رونمایی نکرده بود واسه من. امروز تو زنگ تفریح اینو داده میگه آقای لافکادیو وسط کلاس پرش کنین واسه فردا. منم گفتم من تو زنگ بچه ها کار متفرقه انجام نمی دم. می برم خونه پر می کنم میارمش. خلاصه کلی ...
ادامه مطلبمعمول این بود که کسی که شیطنت خاصی نکرده باشه، بددهنی نکرده باشه، با بچه های همسایه دعواش نشده باشه، مشقاش رو نوشته باشه، سر سفره ادا درنیاورده باشه و غذاش رو بی دردسر خورده باشه و خلاصه کمتر سر به سر بابا گذاشته باشه گزینه رفتن به خونه فامیل و پوشیدن لباس مهمونی بود. ادامه مطلب...
ادامه مطلبدو ماه پیش بود فکر کنم. آذرماه. سرما یک باره دیوانه وار وسط پاییز چند روزمان را زمستان کرد. مادر حواسش پی لباس ما و گرمای خانه و اینها رفت. یک روز صبح که به پشت بام رفته بود دید همه گل هایش سوخته اند. یادم هست قرار بود برای گلدان ها نایلون بخریم. دیر شد. چون مادر همیشه آخرین اولویت خانه است. ادامه مطلب...
ادامه مطلبسوال آخر برگه زیری اینه که چرا فقط انسان بین موجودات می تواند زمان تلف شده داشته باشد؟ به کسی که بنویسه چون فقط انسان می تواند بلاگر شود ترمش رو بیست می دم حتی! ادامه مطلب...
ادامه مطلباز اتفاقای معمول جمعه شبای تنهایی آدم هم یکیش اینه که بشینی یهو تو اینستاگرام خاک خورده ات همچین چیزی بنویسی....
ادامه مطلباُملت مخصوص لافکادیوی پنجه طلا! در کوه و بر روی آتیش با دستور پخت سرّی! در راستای این پست 22 فوریه و کامنت هایش. کامل تو تصویر هست؟ لانگ شات گرفتم که بعدا حرف درنیارید. + آیا زمان آن نرسیده است؟ همانا بدانید و آگاه باشید املت تنها از برای ایمان آورندگان است....
ادامه مطلباگه صبح اول مهر 5 تا خواهرزاده هاتون با لوازم التحریرای تر و تازه و گوگولی شون اومده بودن خونه ی شما و شما هی حسرت خوردید که چه تراش خوشگلی، وای چه مدادایی داری، اوم این مدادرنگیا خیلی باحالن. اصلا غصه نخورید. ادامه مطلب...
ادامه مطلبدوما کمی خلاقیت و پررو بودن در غذا درست کردن را از 22 فوریه یاد بگیرید که هرچه دم دستش هست را می اندازد داخل قابلمه و تهش هم با پررویی تمام می گوید دستورالعمل خواستید بهم بگویید! سوما دستورالعمل خواستید بگویید برایتان بنویسم. فقط هم به پسرهای مجرد بی اعصاب دستورپخت می دهم. ادامه مطلب...
ادامه مطلبیه چیزی هست وسط همین چیزا. زندگی این جوریه. تو دوره های مختلفش با آدمایی دمخور میشی و بعضی هاشون هم از جهات مختلف بهت نزدیک می شن و یه سری دندونه های شخصیتی تون چفت هم می شه. به همدیگه نزدیک تر میشین و ممکنه هم بعدش اتفاقی بیفته. ممکنه هم نیفته. ادامه مطلب...
ادامه مطلبخرس خسته ای بود. اما مادر مهربانی داشت. همین که دخترک را دیدم یاد این پست افتادم. یاد هانیه افتادم. یاد خودم. یاد اینکه هانیه هنوز هم خرس سفید بزرگش را بغل می کند یا نه؟ ادامه مطلب...
ادامه مطلبدلبر باید چشم و ابرو مشکی باشه. مانتوی رنگی بپوشه. کیف طرح قجری بندازه. دستورالعمل روزای بارونی رو هم روش زده باشه که یار یادش نره. + دیشب که بارون اومد/ یارم لب بون اومد/ رفتم لبش ببوسم/ نازک بود و خون اومد/ خونش چکید تو باغچه/ یه دسته گل دراومد/ رفتم گلش بچینم/ پرپر شد و هوا رفت/ رفتم پرش بگیرم/ کفتر شد و هوا رفت/ رفتم کفتر بگیرم/ آهو شد و صحرا رفت/ رفتم آهو بگیرم/ ماهی شد و دریا رفت... ...
ادامه مطلب