اولش کجا بودم؟

در این صفحه می‌توانید تمام مطالب مرتبط با «به یاد روزهایی که گذشت» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.

خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : پاییز یهو میاد... مثل بهار و بقیه... و روایت هفت پیکری که هشت پیکر بود... و بذارید دو سال بعد بهتون بگم چی بود! و بر لبوفسکی چه گذشت(1) و آشنایی در کافه های خونین یا برائت از نیکولا با فریاد موکوشله ! و کجا دیگه داره بارون میاد؟ و که این فرد مدت هاست از خود خارج شده و برنگشته... و که فرصت کوتاه مون داره از دست میره... و سر کلاس دختره اسمش ساقی بود. استاد گفت ساقیه؟ جواب داد: باوفا! همه گفتیم به به! و این بود دنیایی که قرار بود بسازیم؟ و این دومین جمله ایه که میره رو دیوار اتاقم! و یک دوجین کلمه

با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت اولش کجا بودم؟ دسترسی پیدا کنید

پاییز یهو میاد... مثل بهار و بقیه...

توی هتل با مستر لی وسط بندرعباس بودیم. آخر شب بود و هوای شرجی بیرون آدم رو کلافه می کرد. خودشون میگن این موقع سال هوا خیلی خوبه تازه. من که میگم جهنمه. تو رستوران مستر لی بهم گفت زن بگیر. گفتم پیداش ...

ادامه مطلب

روایت هفت پیکری که هشت پیکر بود...

کوله ام رو جمع کردم که برم کرمانشاه... دلم گرفته از غروبی... نمی دونم چرا... شب با خودم فکر می کردم که الان باید یکی بود که هی پیام می داد و می گفت می خوای برسونمت تا ترمینال؟ باید یکی بود که وسایلم ...

ادامه مطلب

بذارید دو سال بعد بهتون بگم چی بود!

دو سال پیش بود فکر کنم که شب عید مطلبی گذاشتم که از سر کار با یه بسته شکلات به عنوان هدیه عید دارم برمی گردم خونه و خوشحالم که یه شغل پاره وقت دارم. بعد شاکی بودم که برادرم کلی مزایا و عیدی و اینها د...

ادامه مطلب

بر لبوفسکی چه گذشت(1)

28 اسفند رفتم سفر و پیش خودم فکر کردم میشه شما رو هم شریک سفرم کنم. یعنی دقیقا یه عکس تو حیاط خونه گرفتم از چمدون و کوله و پاهام با همون کفش معروفم و بعدش گفتم پستش میکنم شب و هر شب هم هر جا که بتونم...

ادامه مطلب

آشنایی در کافه های خونین یا برائت از نیکولا با فریاد موکوشله !

از پارسال شهریور که تصمیم گرفتم برنامه ازدواج را کلید بزنم و موردهایی را که می شناسم لیست کردم و به اتفاقات زندگی جدی تر از دریچه پیدا کردن آدم مناسب نگاه کردم و تقریبا ناامید از معرفی کردن یک دختر م...

ادامه مطلب

کجا دیگه داره بارون میاد؟

نشسته بودیم وسط کویر. بهم گفت: می دونی همین الان چقدرش از بین انگشتامون لیز خورده و ریخته؟ گفتم چی؟ گفت زندگی رو می گم دیوونه. گفتم هوم. ولی اینا که نمی ریزه. گفت خب همین الان نم بارون زد بهشون دیوونه. خندیدم و گفتم نم بارون بزنه به زندگی مون چی؟ ...

ادامه مطلب

که این فرد مدت هاست از خود خارج شده و برنگشته...

کی برای ما آگهی می چسبونه؟ + نون دال الف: من اون پست رو خوندم و این رفیق قدیمی جواب کامنت من رو هم هنوز نداده. بهش بگو دست بردار از این در وطن خویش غریب......

ادامه مطلب

که فرصت کوتاه مون داره از دست میره...

بچه که بودم با داداشم خیلی دعوام می شد. تو شوخی و جدی کتک کاری هم کم نکردیم. چهار سال از من بزرگتر بود و من همیشه کتک می خوردم. یه بار بدجور دعوامون شد. یه مشت زد تو صورتم و هنوز که هنوزه دردش رو حس م...

ادامه مطلب

سر کلاس دختره اسمش ساقی بود. استاد گفت ساقیه؟ جواب داد: باوفا! همه گفتیم به به!

دیشب وسط فیلم دیدن یه سکانسی بود که تاب مقاومت رو ازم گرفت و پستش کردم. دارم فیلمای اسکار امسال رو می بینم. درسته. بعد مدت ها. دوباره دارم به اصل خودم برمیگردم. هرچند می دونم نمی تونم زیاد تو فضاش بم...

ادامه مطلب

این بود دنیایی که قرار بود بسازیم؟

نمی دونم چطوری می خوای این پیشنهادت رو جبران کنی غمی. ولی کار سختیه. روز جمعه ام خراب شد. غم عالم رو سینه ام نشست و دارم هی فکر می کنم و فکر می کنم و فکر می کنم و به جوابی نمی رسم برای این سوال......

ادامه مطلب

این دومین جمله ایه که میره رو دیوار اتاقم!

کاری که این روزها مدام دارم تکرارش می کنم و به نوعی به لذت جاری در روزهای آخر سالم تبدیل شده. ماجرایی که خیلی وقت پیش در موردش نوشتم و به نظرم باید حداقل سالی چهار بار اون متن رو بخونم. ...

ادامه مطلب

یک دوجین کلمه به من قرض بدهید لطفا!

...

ادامه مطلب

یلدا به سعی سایه...

ایشالا دلاتون گرم گرم باشه. سرمای زمستون امسال رو فقط با کنار هم بودن میشه گذروند. قدر اونایی که کنارتون هستند رو بدونید. سفره های همه مون امسال کوچیکتر شده بود. آب رفته بود. تعارف که نداریم. خیلیامو...

ادامه مطلب

بی تو بر من چه گذشت به روایت تصویر!

همیشه دوست داشتم منم یکی از این عکسا بگیرم. امروز اتفاقی وقتی داشتم برمی گشتم یادم افتاد دو ماه پیش از این درخته عکس گرفته بودم. خیلی برگای خوش رنگی داشت تو پاییز. خدا بالاخره قسمتم کرد! یه آرزو تو ل...

ادامه مطلب

بشمار که غم های دل ما بی شمار است!

غمی که پست میذاره من حتما میرم می خونمش. نه اینکه دوستش دارم یا از اخلاقیاتش خوشم بیاد اونا به کنار که کلا یه جورایی فازهامون خیلی جورن تو یه سری مسائل، ولی بیشتر به خاطر اینکه متن هایی که می نویسه ه...

ادامه مطلب

که نیامد و نیامد و نیامد

بلیط قطار گرفتم و هتل رزرو کردم و مامان و بابا و آبجی کوچیکه رو راهی کردم مشهد. نمی دونم چه فکری با خودم کردم. خواستم کدوم گناهم رو با این کار بشورم یا تلاش کنم به خودم چی رو ثابت کنم؟ که هنوز آدم خو...

ادامه مطلب

یکی هم زنگ بزنه به مامان

صبح ساعت نه بیدار شدم. پاشدم مسواک زدم و آب لیمو عسل خوردم و رفتم ماشین رو گذاشتم برای سرویس تو نمایندگی. یکی معلوم نیست کی زده بود پشت صندوق و یه تیکه صندوق رو قر کرده بود. حالم گرفته شد و بعد چند د...

ادامه مطلب

شهری که دلبر توش نباشه برزیل نمیشه!

ساعت چهار صبح کمک راننده اومد ته اتوبوس و چرخی بین صندلی های خالی زد و برگشت. چند نفری پیاده شدند. باورم نمی شد اینجا همون جایی باشه که باید پیاده بشم. وقتی داشت راه می افتاد گفتم اهوازه؟ با لهجه جنو...

ادامه مطلب

وصایای امپراطوری که آخرین ساعات سلطنتش را میگذراند!

زندگی خوب یعنی زندگی ای که بعد از ساعت کاری منتظرش بشینی تا بیاد. بعد برید کلی عکسای دونفره خوشگل و پاییزی بگیرید و کل فشار و استرس کاری رو فراموش کنید. زندگی خوب یعنی اینکه از منظره های قشنگ با حسرت...

ادامه مطلب

دنیا بدون تو به من نمی چسبد...

بهترین غذا تو دلبرترین شهر ایران هم بهت نمیچسبه وقتی دلبر نباشه......

ادامه مطلب

همه اش مسأله انتخابه...

دو روز پیش سمت ابهر و تاکستان بودم. وسط راه یه جایی باید می رفتم شهرک خرمدشت. خسته بودم. راه رو پیدا نمی کردم. داشتم گم می شدم. داشت دیر می شد. با خودم گفتم خب که چی؟ چیکار می تونی بکنی؟ هیچی. همینه ...

ادامه مطلب

حتما باید اتصالی کنم که بیای؟

پاییز داره ناکارم می کنه. هر شب یه قرص جوشان می خورم. هر هفته جمعه ها یه قرص ویتامین دی. سه هفته دیگه هم بخورم می کنمش ماهی یه دونه. الان فقط دارم ساعت ها رو می شمرم که فردا بشه و قرصم رو بخورم. دارم...

ادامه مطلب

به دنیای من...

بانک سرمایه، آسیاتک، بانک شهر، بانی مد و آزمایشگاه نامی امروز فقط و فقط برای یکی از مخاطبانشان یک پیام مشترک ارسال کردند. پیامی که از سراسر جهان هم اگر مخابره می شد باز چیزی از اندوه من نمی کاست. اند...

ادامه مطلب

به خاطر یک مجتبی!

هفته قبل به بچه ها قول دادم فردا چندتا کتاب خوب برای نمایشگاه بهشون معرفی کنم. یادمه اسم چندتا کتاب رو روی تخته نوشتم و چون عجله ای شد گفتم بقیه اش هفته بعد که یه کم موضوعی تر صحبت کنیم روش. بچه ها سریع مشتاق میشن. هرچند نسل کتابخونی نیستند. ولی وقتی داستان کتاب ها رو با آب و تاب براشون بگی میشینن و گوش میدن. تو این فکرا چندتا کتاب از کتابخونه ام کشیدم بیر...

ادامه مطلب

چرا کتاب های خوب به ما نمی چسبد؟

گاهی وقت ها یه کتابی تو 15 سالگی کتاب منه. ولی تو 20 سالگی دیگه کتاب من نیست. اگه اصرار کنم که به خاطر تواتر خونده شدن کتاب و فقط محض رفع تکلیف و پر کردن آمار گودریدز بخونمش خودم رو آزار دادم و بدتر از اون ظلم بزرگی در حق اون کتاب کردم. ادامه مطلب...

ادامه مطلب

به یاد توکای مقدس که می تواند شبکه اجتماعی خودش را انتخاب کند پس بیشتر هست!

شما قیمه نذری ظهر عاشورا رو که بزنی کافیه! تا جون داشته باشی بعد آروغش تو راهپیمایی 22 بهمن از آزادی بری انقلاب و حنجره ات رو با تکرار شعارهای مرگ آفرین پاره کنی و پیاده دوباره از انقلاب گز کنی تا آزادی و حواست باشه احیانا تو مغزت دنبال ارتباطی بین این دو تا کلمه نگردی! بعدشم می رسی به روز انتخابات که باید بری پای صندوق های رأی و پُرشون کنی و مهرهای توی شنا...

ادامه مطلب

شاید به نظر آیی...

دیروز عینکم رو عوض کردم. بیست و پنج صدم چشم راستم نمره اش بالاتر رفته بود. خانوم اپتومتریست اعصاب نداشت. وقتی بهش در مورد راه اندازی یک سیستم ساده هماهنگی با مراجعین توضیح دادم دلخور شد و گفت چونه ات رو بذار اینجا. پیشونی هم بچسبد اینجا. آن دورها تک درختی وسط دشت مدام فولو و فوکوس شد. بعد هم نسخه را نوشت و مرا به بیرون اتاق هدایت کرد. تعداد زیادی فریم امتحان کردم و آبجی کوچیکه گفت این یکی شبیه فریم لوئیس دگا تو پاپیونه. تو دلم گفتم اما من می خواستم پاپیون باشم، نه لوئیس دگا. بعد یادم افتاد پاپیون اصلا عینکی نبود. دختر منشی فریم رو ثبت کرد و گفت فردا ساعت شش تماس بگیرین که آماده شده یا نه. قبض رو گرفتم و تو جیبم گذاشتم. 140 تومن ناقابل. برای شفاف تر دیدن این دنیا؟ می ارزید؟ امروز عینک رو تحویل گرفتم. دنیام شفاف تر شد. جلوی آسانسور دختری که داخل مطب کارش با ما تمام شده بود کنارمان ایستاده ب...

ادامه مطلب

خاطراتی که هیچ وقت برنمیگردند

این امکان جدید بیان که رونمایی شد، اتفاقی اومدم تو وبلاگ تا کامنت دوستی رو که منتظرش بودم بخونم. وسط هزارتا کار نصفه نیمه رو زمین مونده وقتی نمی دونم چطور باید برنامه جامع راهبردی تنظیم شده رو تو برگه آچهار طوری پرینت کنم که به قطع آپنج بیفته و پشت و رو بشه و بتونم وسطش منگنه بزنم! نشستم دارم کامنت های دو سال و دو ماه پیش تا الان رو میخونم. میخندم ناراحت میشم اخم میکنم و بعضیاش هم حالم رو خوب میک...

ادامه مطلب

وای به حال دگران

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران وای به حال دگران + باید از این چیزا بنویسم. از این چیزا که می بینم و حس می کنم و حالم رو خوب می کنه امیدوارم می کنه و می تونه امید بده که هنوز دنیا به آخر نرسیده اما نمی نویسم. نمی دونم چرا نوشتن سخت شده. یه روزی اگه بهم می گفتن خواننده می گفتم چاووشی مگه شک داری؟ این سواله؟ می گفت...

ادامه مطلب

همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب

شبا خواب های بد می بینم. همه اش وسط مأموریت های غیرممکن یک و دو سه دارم جابه جا می شم. وسط سرشلوغیای بیش از اندازه صبح و بدو بدوهای فیزیکی و خستگی های فکری آدم انتظار داره حداقل خواب هاش یه کم بیشتر با قصه صبح هاش مرتبط باشه. یه وقتایی دمدمای صبح چشمام رو باز می کنم و می بینم دستم رو دراز کردم که چیزی رو بگیرم و چیزی نیست. مثل کوهنوردی که گره "هشت تعقیب" اش هم کارساز نشده. مشتم تو هوا گره خورد...

ادامه مطلب