اولش کجا بودم؟

متن مرتبط با «به یاد روزهایی که گذشت» در سایت اولش کجا بودم؟ نوشته شده است

پاییز یهو میاد... مثل بهار و بقیه...

  • نیلوبلاگ

    توی هتل با مستر لی وسط بندرعباس بودیم. آخر شب بود و هوای شرجی بیرون آدم رو کلافه میکرد. خودشون میگن این موقع سال هوا خیلی خوبه تازه. من که میگم جهنمه. تو رستوران مستر لی بهم گفت زن بگیر. گفتم پیداش ...

    ادامه مطلب
  • روایت هفت پیکری که هشت پیکر بود...

  • نیلوبلاگ

    کولهام رو جمع کردم که برم کرمانشاه... دلم گرفته از غروبی... نمیدونم چرا... شب با خودم فکر میکردم که الان باید یکی بود که هی پیام میداد و میگفت میخوای برسونمت تا ترمینال؟ باید یکی بود که وسایلم ...

    ادامه مطلب
  • بذارید دو سال بعد بهتون بگم چی بود!

  • نیلوبلاگ

    دو سال پیش بود فکر کنم که شب عید مطلبی گذاشتم که از سر کار با یه بسته شکلات به عنوان هدیه عید دارم برمیگردم خونه و خوشحالم که یه شغل پارهوقت دارم. بعد شاکی بودم که برادرم کلی مزایا و عیدی و اینها د...

    ادامه مطلب
  • بر لبوفسکی چه گذشت(1)

  • نیلوبلاگ

    28 اسفند رفتم سفر و پیش خودم فکر کردم میشه شما رو هم شریک سفرم کنم. یعنی دقیقا یه عکس تو حیاط خونه گرفتم از چمدون و کوله و پاهام با همون کفش معروفم و بعدش گفتم پستش میکنم شب و هر شب هم هر جا که بتونم...

    ادامه مطلب
  • آشنایی در کافههای خونین یا برائت از نیکولا با فریاد موکوشله!

  • نیلوبلاگ

    از پارسال شهریور که تصمیم گرفتم برنامه ازدواج را کلید بزنم و موردهایی را که میشناسم لیست کردم و به اتفاقات زندگی جدیتر از دریچه پیدا کردن آدم مناسب نگاه کردم و تقریبا ناامید از معرفی کردن یک دختر م...

    ادامه مطلب
  • کجا دیگه داره بارون میاد؟

  • نیلوبلاگ

    نشسته بودیم وسط کویر. بهم گفت: میدونی همین الان چقدرش از بین انگشتامون لیز خورده و ریخته؟ گفتم چی؟ گفت زندگی رو میگم دیوونه. گفتم هوم. ولی اینا که نمیریزه. گفت خب همین الان نم بارون زد بهشون دیوونه. خندیدم و گفتم نم بارون بزنه به زندگیمون چی؟...

    ادامه مطلب
  • که این فرد مدتهاست از خود خارج شده و برنگشته...

  • نیلوبلاگ

    کی برای ما آگهی میچسبونه؟ + نون دال الف: من اون پست رو خوندم و این رفیق قدیمی جواب کامنت من رو هم هنوز نداده. بهش بگو دست بردار از این در وطن خویش غریب......

    ادامه مطلب
  • که فرصت کوتاهمون داره از دست میره...

  • نیلوبلاگ

    بچه که بودم با داداشم خیلی دعوام میشد. تو شوخی و جدی کتککاری هم کم نکردیم. چهار سال از من بزرگتر بود و من همیشه کتک میخوردم. یه بار بدجور دعوامون شد. یه مشت زد تو صورتم و هنوز که هنوزه دردش رو حس م...

    ادامه مطلب
  • سر کلاس دختره اسمش ساقی بود. استاد گفت ساقیه؟ جواب داد: باوفا! همه گفتیم به به!

  • نیلوبلاگ

    دیشب وسط فیلم دیدن یه سکانسی بود که تاب مقاومت رو ازم گرفت و پستش کردم. دارم فیلمای اسکار امسال رو میبینم. درسته. بعد مدتها. دوباره دارم به اصل خودم برمیگردم. هرچند میدونم نمیتونم زیاد تو فضاش بم...

    ادامه مطلب
  • این بود دنیایی که قرار بود بسازیم؟

  • نیلوبلاگ

    نمیدونم چطوری میخوای این پیشنهادت رو جبران کنی غمی. ولی کار سختیه. روز جمعهام خراب شد. غم عالم رو سینهام نشست و دارم هی فکر میکنم و فکر میکنم و فکر میکنم و به جوابی نمیرسم برای این سوال......

    ادامه مطلب
  • این دومین جملهایه که میره رو دیوار اتاقم!

  • نیلوبلاگ

    کاری که این روزها مدام دارم تکرارش میکنم و به نوعی به لذت جاری در روزهای آخر سالم تبدیل شده. ماجرایی که خیلی وقت پیش در موردش نوشتم و به نظرم باید حداقل سالی چهار بار اون متن رو بخونم....

    ادامه مطلب
  • یک دوجین کلمه به من قرض بدهید لطفا!

  • یلدا به سعی سایه...

  • نیلوبلاگ

    ایشالا دلاتون گرم گرم باشه. سرمای زمستون امسال رو فقط با کنار هم بودن میشه گذروند. قدر اونایی که کنارتون هستند رو بدونید. سفرههای همهمون امسال کوچیکتر شده بود. آب رفته بود. تعارف که نداریم. خیلیامو...

    ادامه مطلب
  • بی تو بر من چه گذشت به روایت تصویر!

  • نیلوبلاگ

    همیشه دوست داشتم منم یکی از این عکسا بگیرم. امروز اتفاقی وقتی داشتم برمیگشتم یادم افتاد دو ماه پیش از این درخته عکس گرفته بودم. خیلی برگای خوشرنگی داشت تو پاییز. خدا بالاخره قسمتم کرد! یه آرزو تو ل...

    ادامه مطلب
  • بشمار که غمهای دل ما بیشمار است!

  • نیلوبلاگ

    غمی که پست میذاره من حتما میرم میخونمش. نه اینکه دوستش دارم یا از اخلاقیاتش خوشم بیاد اونا به کنار که کلا یه جورایی فازهامون خیلی جورن تو یه سری مسائل، ولی بیشتر به خاطر اینکه متنهایی که مینویسه ه...

    ادامه مطلب
  • که نیامد و نیامد و نیامد

  • نیلوبلاگ

    بلیط قطار گرفتم و هتل رزرو کردم و مامان و بابا و آبجی کوچیکه رو راهی کردم مشهد. نمیدونم چه فکری با خودم کردم. خواستم کدوم گناهم رو با این کار بشورم یا تلاش کنم به خودم چی رو ثابت کنم؟ که هنوز آدم خو...

    ادامه مطلب
  • یکی هم زنگ بزنه به مامان

  • نیلوبلاگ

    صبح ساعت نه بیدار شدم. پاشدم مسواک زدم و آبلیمو عسل خوردم و رفتم ماشین رو گذاشتم برای سرویس تو نمایندگی. یکی معلوم نیست کی زده بود پشت صندوق و یه تیکه صندوق رو قر کرده بود. حالم گرفته شد و بعد چند د...

    ادامه مطلب
  • شهری که دلبر توش نباشه برزیل نمیشه!

  • نیلوبلاگ

    ساعتچهار صبح کمک راننده اومد ته اتوبوس و چرخی بین صندلیهای خالی زد و برگشت. چند نفری پیاده شدند. باورم نمیشد اینجا همون جایی باشه که باید پیاده بشم. وقتی داشت راه میافتاد گفتم اهوازه؟ با لهجه جنو...

    ادامه مطلب
  • وصایای امپراطوری که آخرین ساعات سلطنتش را میگذراند!

  • نیلوبلاگ

    زندگی خوب یعنی زندگیای که بعد از ساعت کاری منتظرش بشینی تا بیاد. بعد برید کلی عکسای دونفره خوشگل و پاییزی بگیرید و کل فشار و استرس کاری رو فراموش کنید. زندگی خوب یعنی اینکه از منظرههای قشنگ با حسرت...

    ادامه مطلب
  • دنیا بدون تو به من نمیچسبد...

  • نیلوبلاگ

    بهترین غذا تو دلبرترین شهر ایران هم بهت نمیچسبه وقتی دلبر نباشه......

    ادامه مطلب