در این صفحه میتوانید تمام مطالب مرتبط با «این پست را برای مادرم میخوانم» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.
خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : برای این همه "برای" غیر تکراری و آشنایی در کافه های خونین یا برائت از نیکولا با فریاد موکوشله ! و من باب پشت پرده رفاقت یا چگونه برای لافکادیو بگ بگیریم یا شماها هم از این کارها بکنید... و گفت چشم هایت را نبند! و حتی شیرکاکائوهای میدان ونک را هم دوست ندارد! و که این فرد مدت هاست از خود خارج شده و برنگشته... و این بود دنیایی که قرار بود بسازیم؟ و این دومین جمله ایه که میره رو دیوار اتاقم! و شما بودین آب نمی شدین از این حجم مهربانی؟ و بعدم یه سیگار روشن کرده باشه و راه افتاده باشه سمت شیراز... و و
با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت
اولش کجا بودم؟ دسترسی پیدا کنید
سال 94 که از خدمت نامقدس سربازی برگشتم تنها افتخارم این بود که در ارتش خدمت کردم. 21 ماه خدمت نامقدس که هیچ انگیزه و توانی برام باقی نذاشته بود. نه رابطه ای داشتم نه لینکی نه سابقه بسیج نه هیچ خط و ربطی که برم تو یکی از دستگاه های طویل و عریض مشغول بشم. هیچ شرکت خصوصی ای هم با رزومه صفر حاضر نبود بهم کار بده. یک اتفاق من رو به امین رسوند و من تا سال 97 معلم بودم. تو پایین دست ترین نقطه آموزش و پرورش استان تهران. دانش آموزام همه شون تو این چند سال متولدین 80 تا 85 بودن. روز اولی که از مدرسه برگشتم خونه رفتم تو اتاقم گریه کردم! به امین زنگ زدم و گفتم من دیگه به اون مدرسه نمیرم. بچه ها رسما فقط از کلاس بیرونم نکردن! امین شب اومد جلو در خونه مون. با هم صحبت کردیم. حرف زدیم و کلی روحیه داد بهم. فرداش به مدرسه برگشتم. پس فرداش هم.... تا 3 سال... کلاسم تنها کلاسی بود که بچه ها گوش میدادن درس می...
ادامه مطلب از پارسال شهریور که تصمیم گرفتم برنامه ازدواج را کلید بزنم و موردهایی را که می شناسم لیست کردم و به اتفاقات زندگی جدی تر از دریچه پیدا کردن آدم مناسب نگاه کردم و تقریبا ناامید از معرفی کردن یک دختر م...
ادامه مطلب خلاصه برداشت از این پست آزاد است.
فقط جمله آخرش منو کشته که طرف رو یه ساعت هدایت کرده و به قول ماها یک سرویس کامل طرف رفته و برگشته:) بعد برمیگرده میگه من هرچی بگیری قبول دارم!!! آخه قربون شما بشم من! این بنده خدا که ......
ادامه مطلب پیرمرد فارغ از هیاهوی دنیای ما نشسته بود زیر طاق میدان امیرچخماق و همه چیز را به کتف خویش حواله می داد. می خواستم بروم کنارش عکس بگیرم از حواله شدن ترسیدم. حکایت این روزهای ماست. همه چیز را به کتف ها...
ادامه مطلب روزهای بی حوصله را در شلوغی آدم ها و تماشایشان می گذرانم. میروم ونک. موکا، آمریکانو، اسپرسو یا شیرکاکائوی داغ سفارش می دهم و می نشینم روی نیمکت های روبروی بازار و نگاه می کنم. پسرک ها و دخترک های خیا...
ادامه مطلب کی برای ما آگهی می چسبونه؟
+ نون دال الف: من اون پست رو خوندم و این رفیق قدیمی جواب کامنت من رو هم هنوز نداده. بهش بگو دست بردار از این در وطن خویش غریب......
ادامه مطلب نمی دونم چطوری می خوای این پیشنهادت رو جبران کنی غمی. ولی کار سختیه. روز جمعه ام خراب شد. غم عالم رو سینه ام نشست و دارم هی فکر می کنم و فکر می کنم و فکر می کنم و به جوابی نمی رسم برای این سوال......
ادامه مطلب کاری که این روزها مدام دارم تکرارش می کنم و به نوعی به لذت جاری در روزهای آخر سالم تبدیل شده. ماجرایی که خیلی وقت پیش در موردش نوشتم و به نظرم باید حداقل سالی چهار بار اون متن رو بخونم. ...
ادامه مطلب کتابفروشی های مرکز شهر همه رو رفتم. شهر کتاب رفتم. سایت انتشارات رفتم. جایی که کتاب دست دوم می فروختن رفتم. هیچ جا نداشت. رفتم تو سایت کتابخونه دانشگاه. دیدم یه نسخه اونجاست. فقط یه نسخه تو کتابخونه ...
ادامه مطلب تو پایانه جنوب حوالی ساعت 2 بعدازظهر تو اتوبوس نشسته بودم تا برم سمت اهواز. تو حال و هوای خودم بودم که یه دفعه دیدم یه راننده با لباس فرم اومد وایساد پشت اتوبوس کناری. چند ثانیه زل زد به روبروش. بعد ...
ادامه مطلب زندگی خوب یعنی زندگی ای که بعد از ساعت کاری منتظرش بشینی تا بیاد. بعد برید کلی عکسای دونفره خوشگل و پاییزی بگیرید و کل فشار و استرس کاری رو فراموش کنید. زندگی خوب یعنی اینکه از منظره های قشنگ با حسرت...
ادامه مطلب غروبا که از سر کار برمیگردم حدودا ساعت 5 " بررسی از مرجع تهران طبق کپی رایت من" شروع میشه از رادیو بررسی از مرجع تهران طبق کپی رایت . یکشنبه یا دوشنبه بود که گوش می کردم و قاضی می گفت اگه تهران ونیز بود قایق تو کجا پارک می کردی؟ زنگ بزن و به ما بگو. یا به...
ادامه مطلب گاهی وقت ها یه کتابی تو 15 سالگی کتاب منه. ولی تو 20 سالگی دیگه کتاب من نیست. اگه اصرار کنم که به خاطر تواتر خونده شدن کتاب و فقط محض رفع تکلیف و پر کردن آمار گودریدز بخونمش خودم رو آزار دادم و بدتر از اون ظلم بزرگی در حق اون کتاب کردم.
ادامه مطلب...
ادامه مطلب شما قیمه نذری ظهر عاشورا رو که بزنی کافیه! تا جون داشته باشی بعد آروغش تو راهپیمایی 22 بهمن از آزادی بری انقلاب و حنجره ات رو با تکرار شعارهای مرگ آفرین پاره کنی و پیاده دوباره از انقلاب گز کنی تا آزادی و حواست باشه احیانا تو مغزت دنبال ارتباطی بین این دو تا کلمه نگردی! بعدشم می رسی به روز انتخابات که باید بری پای صندوق های رأی و پُرشون کنی و مهرهای توی شنا...
ادامه مطلب یکی از بدترین چیزهای بیان اینه که نمی تونی بری تو کامنت ها و کامنت شخص خاصی رو سرچ کنی تا بیاد. مثلا اگه یه نفر دو سال پیش بهت یه کامنت داده باشه و دیگه ازش کامنتی نداشته باشی خدا می دونه چه هفت خانی رو باید رد کنی تا بتونی پیداش کنی... هرچند بیانی ها ثابت کردن با لافکادیو لج کردن و حتی می خوان سر به تنش نباشه و گوش نمیدن به حرفای ما! اما شما تو پیشنهادات تون حتما مطرح کنید. جای مستر مرادی اینجا خالیه که تو هر پست بلاگ بیان ده دوازده تا کامنت میذاشت!...
ادامه مطلب در خانه چشم پوشی می کنی در وبلاگ از برداشت های اشتباه این و آن چشم پوشی می کنی و در خواندن کامنت کوچک ترهایی که وقایع را با نگاه خودشان و از پنجره دنیای خودشان می بینند. گاهی اوقات به خودت می گویی شاید اصلا چنین کامنتی اگر چند دقیقه بیشتر گذشته بود هرگز ارسال نمی شد؛ و می گویی پس بیا فکر کنیم هرگز ارسال نشده است...
ادامه مطلب...
ادامه مطلب این امکان جدید بیان که رونمایی شد، اتفاقی اومدم تو وبلاگ تا کامنت دوستی رو که منتظرش بودم بخونم. وسط هزارتا کار نصفه نیمه رو زمین مونده وقتی نمی دونم چطور باید برنامه جامع راهبردی تنظیم شده رو تو برگه آچهار طوری پرینت کنم که به قطع آپنج بیفته و پشت و رو بشه و بتونم وسطش منگنه بزنم! نشستم دارم کامنت های دو سال و دو ماه پیش تا الان رو میخونم. میخندم ناراحت میشم اخم میکنم و بعضیاش هم حالم رو خوب میک...
ادامه مطلب خداییش از اینکه دو سال و خورده ای کامنتایی که برای من گذاشته بودین رو ندیده بودین و یه دفعه نشستین همه اش رو با هم خوندین چقدر ذوق کردین؟:)
# ما_برای_ساختن_این_ذوق های_کوچک_دو_سال_فحش_خوردیم_قدر_بدونید!...
ادامه مطلب از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران
+ باید از این چیزا بنویسم. از این چیزا که می بینم و حس می کنم و حالم رو خوب می کنه امیدوارم می کنه و می تونه امید بده که هنوز دنیا به آخر نرسیده اما نمی نویسم. نمی دونم چرا نوشتن سخت شده. یه روزی اگه بهم می گفتن خواننده می گفتم چاووشی مگه شک داری؟ این سواله؟ می گفت...
ادامه مطلب یک نفر باید برود به دختر روستایی طبقه پایین بگوید باباجان فردا شهادت است مثلن ها. حالا اگر یک دفعه ضبط هیتاچی دوبانده قدیمی تو با دستکاری مهندس بیسواد توی خانه درست شده قرار نیست که همه نوار کاست های 30 سال پیشت را بیاوری بگذاری و دانه دانه همه را گوش بدهی! اما دختر روستایی طبقه پایین گوشش به این ...
ادامه مطلب دیشب خواب دیدم یه مزرعه دارم. بعد کلی از این بلاگرا می اومدن از مزرعه من رد بشن! بعضیاشون هیچ اهمیتی بهم نمی دادن. یعنی منو که می دیدن فقط نیازاشون رو می گفتن مثلا آب معدنی ای می خواستن، بنزینu200eشون تموم شده بود یا راهو گم کرده بودن و اشتباهی رسیده بودن به مزرعه و خلاصه من براشون فقط جواب یه سوال آ...
ادامه مطلب شما شاید یادتون نیاد. اما یه شعری داشتیم تو کتاب فارسی که اسمش بود ما همه اکبر لیلا زادیم. خیلی هم تراژیک بود. در راستای پست قبلی عده زیادی اومدن گفتن بابا تخیل، بابا ضمیر ناخودآگاه، بابا کلاه، بابا مزرعه دار، بابا مو قشنگ!، بابا جنس خوب، بابا متاع!، بابا رویاپرداز و بابا حدیث میر امینی تو خواباش...
ادامه مطلب مشکلات تورم دل من حل نمی شود
این مِهرها بدون تو مَسکن نمی شود
ما پای صندوق رأی و تو پای تخت
با رأی ما که تخت سبا گم نمی شود
باید سُقُلمه زد به همه خواب مانده ها
این شهر بی پوسترِ رخِ تو، بم نمی شود
فردا که هر کسی به دلی رأی می دهد
من هم، دلم، دروغ چرا، تنگ می شود!
بازم ردیف و قافیه را من به هم زدم
از خَبط من که راه غزل گم نمی شود
یک روز در میان همین بیت های گنگ
انگشت هر دوتایی مان رنگ می شود
بعدش دگر چه نیازی به دور بعد؟
گفتی خدا یکی، یار ولی چند می شود؟
هر کس برای نفع خودش چون کنار رفت
والله که...
ادامه مطلب خوشحال بودم. نمی دونم چرا. ولی حس می کردم الان باید آبجی بزرگه درس بزرگی گرفته باشه. که بفهمه یه بار که من اونجا براش نبودم چی به سرش اومد. البته انتظار نداشتم کارما انقدر زود جواب بده! و انقدر هم سخت بگیره که کلی هزینه رو دست شون بذاره. شب که اومدم...
ادامه مطلب ساعت 4 رفتم باشگاه و بعد تمرین به خاطر طرح سوالا خودم رو شیرموز مهمون کردم. نشسته بودم جلوی کانتر و موزیک همین طور پخش می شد. دلم خواست بعدش یه تکیلا، ویسکی، برندی وودکا چه می دونم یه شامپاینی، یه چیزی که از خودم خودم رو بکشه بیرون سفارش بدم اما رو ...
ادامه مطلب اول چیزی که یادتون نره اینه که اونی که تا الان روی کار بوده باید جوابگوی عملکردش باشه. اون نمی تونه خودش منتقد اوضاع باشه، اگه خودش منتقد اوضاعم بود یعنی اینکه عرضه اداره نداشته، پس اگه اومده تو مناظره نشسته باید بگه من کار خوبی کردم که الان فکر می کنم می تونم با این روند بهتر هم اداره کنم مملکت رو پس می خوام دوباره تو این سمت باشم و اون کار خوبم رو تکمیل کنم. اگرم نکرده یا نتونسته بکنه تو چهار س...
ادامه مطلب یه ماه قبل عید یه هفته ای بود، که تو کل هفته، تو هیچ کلاسی بیشتر از نیم ساعت درس ندادم. چهل دقه باقی مونده اش رو از هدف آدما تو زندگی و اینکه چرا همه ی ما لزوما نباید درس بخونیم و کنکور بدیم و دانشجو بشیم و رومون اسم تحصیل کرده بذارن صحبت کردم. بچه ها هم که عاشق فرار از درس خوندن و عاشق اینکه یه نف...
ادامه مطلب تو وقتی گرسنه ای غذا می خوای. اگه یکی بیاد بهت صدتا رانیتیدین هم بده که بیا بخور این زخم معده رو خوب می کنه و بذار معده ات اذیت نکنه! تو میگی مرتیکه من گشنه ام تو داری آلومینیوم ام جی میدی به من؟ قضیه تهش به اینجا میرسه که شاه لخته اما کسی هم نمی تونه حرف بزنه.
ادامه مطلب...
ادامه مطلب همیشه عاشق معلم هایی بودم که کل درس جلسه رو روی تخته می نوشتن و می شد با یه نگاه فهمید امروز قراره چی یاد بگیریم. معلمی کار سختیه. چندین و چند سلیقه ی مختلف تو یه فضای کوچیک دور هم جمع می شن. استعدادها مختلفه، توانایی ها متفاوته و حتی هر دانش آموز برای خودش شیوه های خاصی برای آموزش نیاز داره. خیلی سخته که بتونی برای تمام این افراد یه روش مناسب پیدا کنی که بیشترین بازده رو داشته باشه. امروز وقتی داشتن امتحان میان ترم رو جواب می دادن طرح درس رو کامل رو تخته نوشتم. بچه ها این روزها خیلی از دست یادگیری از طریق تدریس فراری اند. حق هم دارند. دیگه کم کم دوران این یادگیری های جبری باید به سر برسه. هر آدمی باید با روش مناسب خودش آموزش ببینه و نیاز به حضور فیزیکی تو یه محل برای آموزش دیدن باید فقط تو کتاب های تاریخ به یادگار بمونه. ...
ادامه مطلب