در این صفحه میتوانید تمام مطالب مرتبط با «این» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.
خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : برای این همه "برای" غیر تکراری و من باب پشت پرده رفاقت یا چگونه برای لافکادیو بگ بگیریم یا شماها هم از این کارها بکنید... و که این فرد مدت هاست از خود خارج شده و برنگشته... و این بود دنیایی که قرار بود بسازیم؟ و این دومین جمله ایه که میره رو دیوار اتاقم! و شما بودین آب نمی شدین از این حجم مهربانی؟ و اینم از تغییر استراتژی! و اینم یه پست از بدبختیامون، سفارشی! و کاش این عاطفه یک رضای مهربان داشت و این رسمش نیست و از این چیزا خیلی دیدیم و گفته باشم اسم این سه نفر پست بعدی منتشر میشه! و چرا مردی بع
با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت
اولش کجا بودم؟ دسترسی پیدا کنید
سال 94 که از خدمت نامقدس سربازی برگشتم تنها افتخارم این بود که در ارتش خدمت کردم. 21 ماه خدمت نامقدس که هیچ انگیزه و توانی برام باقی نذاشته بود. نه رابطه ای داشتم نه لینکی نه سابقه بسیج نه هیچ خط و ربطی که برم تو یکی از دستگاه های طویل و عریض مشغول بشم. هیچ شرکت خصوصی ای هم با رزومه صفر حاضر نبود بهم کار بده. یک اتفاق من رو به امین رسوند و من تا سال 97 معلم بودم. تو پایین دست ترین نقطه آموزش و پرورش استان تهران. دانش آموزام همه شون تو این چند سال متولدین 80 تا 85 بودن. روز اولی که از مدرسه برگشتم خونه رفتم تو اتاقم گریه کردم! به امین زنگ زدم و گفتم من دیگه به اون مدرسه نمیرم. بچه ها رسما فقط از کلاس بیرونم نکردن! امین شب اومد جلو در خونه مون. با هم صحبت کردیم. حرف زدیم و کلی روحیه داد بهم. فرداش به مدرسه برگشتم. پس فرداش هم.... تا 3 سال... کلاسم تنها کلاسی بود که بچه ها گوش میدادن درس می...
ادامه مطلب خلاصه برداشت از این پست آزاد است.
فقط جمله آخرش منو کشته که طرف رو یه ساعت هدایت کرده و به قول ماها یک سرویس کامل طرف رفته و برگشته:) بعد برمیگرده میگه من هرچی بگیری قبول دارم!!! آخه قربون شما بشم من! این بنده خدا که ......
ادامه مطلب کی برای ما آگهی می چسبونه؟
+ نون دال الف: من اون پست رو خوندم و این رفیق قدیمی جواب کامنت من رو هم هنوز نداده. بهش بگو دست بردار از این در وطن خویش غریب......
ادامه مطلب نمی دونم چطوری می خوای این پیشنهادت رو جبران کنی غمی. ولی کار سختیه. روز جمعه ام خراب شد. غم عالم رو سینه ام نشست و دارم هی فکر می کنم و فکر می کنم و فکر می کنم و به جوابی نمی رسم برای این سوال......
ادامه مطلب کاری که این روزها مدام دارم تکرارش می کنم و به نوعی به لذت جاری در روزهای آخر سالم تبدیل شده. ماجرایی که خیلی وقت پیش در موردش نوشتم و به نظرم باید حداقل سالی چهار بار اون متن رو بخونم. ...
ادامه مطلب کتابفروشی های مرکز شهر همه رو رفتم. شهر کتاب رفتم. سایت انتشارات رفتم. جایی که کتاب دست دوم می فروختن رفتم. هیچ جا نداشت. رفتم تو سایت کتابخونه دانشگاه. دیدم یه نسخه اونجاست. فقط یه نسخه تو کتابخونه ...
ادامه مطلب خوشحال بودم. نمی دونم چرا. ولی حس می کردم الان باید آبجی بزرگه درس بزرگی گرفته باشه. که بفهمه یه بار که من اونجا براش نبودم چی به سرش اومد. البته انتظار نداشتم کارما انقدر زود جواب بده! و انقدر هم سخت بگیره که کلی هزینه رو دست شون بذاره. شب که اومدم...
ادامه مطلب ساعت 4 رفتم باشگاه و بعد تمرین به خاطر طرح سوالا خودم رو شیرموز مهمون کردم. نشسته بودم جلوی کانتر و موزیک همین طور پخش می شد. دلم خواست بعدش یه تکیلا، ویسکی، برندی وودکا چه می دونم یه شامپاینی، یه چیزی که از خودم خودم رو بکشه بیرون سفارش بدم اما رو ...
ادامه مطلب ما به چهره او در همسران، در خانه سبز، در آن مانتوهای اِپُل دارِ پف کرده عادت کرده بودیم و می دانستیم او چه مادر مهربانی خواهد بود. چه همسر دوست داشتنی ای. خیلی سال گذشت تا یک روز شاید چندسال پیش در یک برنامه تلویزیونی مهرانه ی میانسال که گرد پیری هم کم کم بر چهره اش مشخص شده بود نشست و گفت دلش می خواهد مادر باشد. دلش برای مادر شدن تنگ است.
ادامه مطلب...
ادامه مطلب خدایا مگه قرار نبود تا من بزرگ میشم مزه شیرینی کیشمیشی ها رو عوض نکنی؟...
ادامه مطلب همیشه اینجوریه. یه آدم بی فامیل، بی ستاره عین من، از یه چیز با ارزش دختره، عین سند، پول، یه تیکه زمین یا هر چیز دیگه اش میگذره بهش میده، دختره هم ازش تشکر می کنه اشک می ریزه، بعد یارو بی فامیله سوار موتورش میشه میره.
ادامه مطلب...
ادامه مطلب جوابای شما خیلی باحال بود. من که کلی خندیدم به بعضیاشون! اونایی که جوابشون تو عکس بالا هست زود تند سریع بیاین یه مبلغی توافق کنیم تا تو پست بعدی اسم تون رو منتشر نکنم!
ادامه مطلب...
ادامه مطلب یه روزایی هم هست که دلت میخواد خودت رو دار بزنی! حالا نه اینکه واقعا خودت رو دار بزنی اما خب یه جوری باشه که صندلی رو بزنی از زیر پات و بعد بگی مزه اش خوب بود؟ بعد تهش بزنی طناب رو پاره کنی تا خودت بیفتی روی زمین و همین طور که صورتت کبود شده به خودت بگی اوکی. گرفتم. دیگه تکرار نمی شه! شاید این طوری یادت بمونه و دیگه تکرار نشه!
ادامه مطلب...
ادامه مطلب