همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب
شبا خواب های بد می بینم. همه اش وسط مأموریت های غیرممکن یک و دو سه دارم جابه جا می شم. وسط سرشلوغیای بیش از اندازه صبح و بدو بدوهای فیزیکی و خستگی های فکری آدم انتظار داره حداقل خواب هاش یه کم بیشتر با قصه صبح هاش مرتبط باشه. یه وقتایی دمدمای صبح چشمام رو باز می کنم و می بینم دستم رو دراز کردم که چیزی رو بگیرم و چیزی نیست. مثل کوهنوردی که گره "هشت تعقیب" اش هم کارساز نشده. مشتم تو هوا گره خورد...
ادامه مطلب